محمد اسماعیل حیدر علی (محمد حیدری)
۹ تیرماه ۱۳۹۴
در نشست شناساندن کتاب « یادداشت های علم » در انتشارات کتاب سرا ، اشاره ای هم به دروغ ۱۸۱ ساله در زمینه باورهای نادرست ، اما نهادینه شده درباره شُوندهای شکست ایران در واپسین جنگ های ایران و روس که به بستن پیمان های ننگین و کمرشکن گلستان و ترکمانچای شد ، کردم . پس از آن ، گروهی از دوستان از من خواستند زندی روشنگر در این زمینه بنویسم و ناگریز چند تن از آنان انجام این کار را یک خویشکاری دانستند . چهار شب پیش در یک سخنرانی در « انجمن فرهنگی مهرگان » ایراد کردم که زمینه آن همین ماجرای جنگ های ایران و روس ، نگار سرگوز اوزلی ( سفیر و جاسوس قهار انگلیس ) ، دژپیمانی عباس میرزا و میرفتاح مجتهد برای دگردیس پیروزی های ایران به شکستی نابود کننده و…. بود . بازجُستی که در زیر می خوانید ، بازنویسی شده این سخنرانی در زمینه ریشه یابی شُوندهای شکست ایران در جنگ های ایران و روسیه است .
۱۸۱ سال در زمینه شُوندهای شکست ایران در آخرین جنگ های ایران و روس به ما دروغ گفته شده است :
گفته شده است ایران ناتوان بود ... گفته شده است فتحعلی شاه تکی عشرت طلبی بود .... گفته شده است فتحعلی شاه خسیس بود و پول به جبهه ها نمی رساند ... گفته شده است ایرانیان از لحاظ دلیری ، پایمردی و دلاوری سست بودند ... و بسیار چیزهای دیگری که باورهای کنونی ما را می سازند. این دروغ های تاریخی در ۱۸۱ سال گذشته ، بخشی از باورهای مردم ایران شده است و مصیبت هائی که پس از آن بر سر ایران آمد برآمده از امتداد همین دروغ های تاریخی است . ایران در جنگ های آخر با روسیه شکست نخورد ، کمر ایران را با نیرنگ و دژپیمانی شکستند.
این روزها من در تاربست های فراهمادی(اجتماعی) جوانان دانش آموخته ، میانسالان دانش آموخته و ناگریز استادان دانشگاه را می بینیم که پرسمان های دروغ آلودی را واگویه می کنند که در گذشته رواج داشته است. برای نمونه :
قائم مقام فراهانی در یک نشستی [که] دیگران همساز جنگ بودند و او ناساز جنگ ، پرسید : تو چقدر درآمد داری ، آقای فتحعلی شاه ؟ فتحعلی شاه گفت : ۶۰ کرور . گفت : « روس چقدر؟ تزار چقدر درآمد دارد؟ گفت : ۶۰۰ کرور. گفت : پس خرد حکم می کند که ۶۰ کرور با ۶۰۰ کرور نجنگد . همه اینها دروغ است ، اما این دروغ را من کشف نکردم ، در این کشف من یک سهم کوچک داشتم که شرح آن را می دهم :
جناب دکترهوشنگ طالع از روی محبتی که به من داشتند و دارند ، کتاب هایشان را پیش از چاپ به من می دادند و می دهند تا من نگاه بکنم و اگر نگری دارم ، بدهم . به هر حال گونه ای بزرگواری [است] که نسبت به بنده دارند و مواردی اتفاق افتاد که من نظر و توصیه هائی داشتم که مهمترینش بربسته به جلد چهارم کتاب « تاریخ تجزیه ایران » (۱ ) است. من همیشه کارها را با وسواس می خوانم ، ولی این کتاب را با وسواس بسیار خواندم و شگفتی من میزان سرچشمه ها، مآخذ و اسنادی بود که ایشان در این کتاب خواننده را بدان ها ارجاع داده بودند و من می رفتم و به این کتاب ها هم نگاهی می انداختم . این فراوانی سرچشمه ها و مآخذ ، دید تازه ای نسبت به قضیه پیمان ننگین ترکمنچای و جنگ های ایران و روس در من پدید آورد . به فصل آخر کتاب که رسیدم ، ناگهان مواجه شدم با یک حفره اطلاعاتی به ژرفای فاصله میان دو کهکشان . دوباره کتاب را و پی نوشته ها و مآخذ را خواندم . زیرا به خودم اجازه نمی دادم که نسنجیده ، نظری به آقای دکتر طالع بدهم . سرانجام به ایشان نظرم را گفتم ….. گفتم : «جناب آقای دکتر طالع ! اینجا یک حفره اطلاعاتی ژرف وجود دارد. در پی این پیروزی ها ، در پی این کامیابی ها ، چطور می شود یکباره چنین فاجعه ای رخ دهد – حتی آتشفشان هم نمی تواند چنین اثر ویرانگری داشته باشد». از آنجایی که آقای دکتر طالع (نیازی نیست من بگویم و خودتان می دانید) تک بسیار مسئولیت شناس و آزاداندیشی هستند ، نظر من را تأئید کردند و انتشار این جلد کتاب را دو سال به درنگ انداختند و من می دانم چه رنجی کشیدند در این دو سال که این کمینه اطلاعات را گردآوری کنند تا دیگر هر تک ، با اندک سواد و اندک باریک بینی ، بفهمد که در ماجرای جنگ های آخر روس و ایران چه گذشت و چگونه در حالی که این امکان وجود داشت که همان کاری که نادر کرد ، تکرار بشود و روس ها بروند پشت دروازه های سنت پترزبورگ ، این جنگ دگر به شکستی شد که هنوز هم داریم تاوان آن را پس می دهیم . چون هنوز باور داریم که در آن دوره ایران ناتوان بود ، ایران ناتوان بود ، فتحعلی شاه بی غیرت بود و قهرمان قهرمانان عباس میرزا بود ، ولی کنون خواهید دید که خائن خائنین ، عباس میرزا بود . مدت ها امیدوار بودم این کشف و این اثر سترگ و کار پرزحمت آقای دکتر طالع پروای کسی را جلب کند و مبحثی همگانی بشود ، جوان ها مطلع بشوند ، خود ما اشتباهاتمان را تصحیح کنیم و با تصحیح این اشتباهات ، اشتباهات دیگری را که برآمده از این اشتباهات هستند ، تصحیح کنیم . اما شوربختانه در شرایط پرغوغای کنونی چنین پیشامدی رخ نداد.
آنگاه که فتحعلی شاه با رایزنی خردمندانه و هوشمندانه با اطرافیان هوشمندش (که البته کسانی هم شوربختانه خائن شدند) تصمیم می گیرد که با قلدری ها و زیاده طلبی های روسیه بجنگد ، در ایران حرکت بی نظیری ایجاد می شود . در برابر یک روحانی خائن و شماری روحانی محافظه کار که شمار ایشان نیز بسیار نبوده است ، روحانیت آن زمان به اتفاق ، فتوای جهاد صادر می کنند . قائم مقام فراهانی این فتواها را با زبانی همگان فهم و با آن نثر زیبای خودش ، برای اینکه فهم پذیر ، در رساله ای به نام « رساله جهادیه » گردآوری و چاپ می کند . در سراسر ایران بسیج نیرو می شود . چنان ارتش بزرگی گرد می آید که حتی زعمای آن زمان نیز باور نمی کرده اند . تجهیزات ، آذوقه ، توپخانه ، همه چیز آماده می شود و یک شورای جنگی تشکیل می شود . در این شورای جنگی ، شاید بهتر از اروپائی های آن زمان ، نقشه های نبرد در جبهه های مختلف کشیده می شود . این ها همه اش مآخذش در کتاب دکتر طالع وجود دارد. جنگ آغاز می شود . ایرانی که همه ما فکر می کنیم آن موقع بدبخت ، عقب مانده و شکست خورده بود با ارتش روسیه قدر قدرت رو در رو می شود . در نخستین نبردها ، دقیقاً یکی از نبردهایش که به آن اشاره خواهم کرد ، در روزی چون فردا – یعنی چهارم خرداد ۱۸۱ سال پیش – رخ داد …. در نخستین برخورد نیروهای ایران با یک ستون سترگ ارتش روسیه ، ۲۰۰۰ تن سپاهی روس از میان می روند ، بقیه تار و مار می شوند و هزار اسیر هم از آنان گرفته می شود. یک نکته را یادم رفت اینجا بگویم – زیرا که رقم را فراموش کرده ام – ولی بودجه ای که فتحعلی شاه برای آن جنگ تعیین کرده بود هیچ بهانه ای [به دست نمی داد] – رقمش در کتاب هست ، فراموش کرده ام رقمش را بنویسم – اما بودجه آن قدر بود که این جنگ اگر هم ایرانی ها غنیمنت نمی گرفتند ، آن بودجه ، دست کم یک سال جبهه ها را تأمین می کرد. کنون به وضعیت جبهه ها مهم آن نبرد نگاهی بیاندازیم :
روز چهارم تیر ۱۲۰۵ نیروهای تحت امر محمدخان ، قوای روس را به سختی در هم کوبید و تار و مار کرد ( در حوالی تالش ) و تالش را آزاد کرد . پس از این پیروزی روس ها از ترس تلفات، شکی را خودشان تخلیه کردند . حسین قلی خان ، یکی دیگر از سرداران ایرانی، ولایت بادکوبه را آزاد کرد و دژ آن را به محاصره درآورد. همزمان سلطان احمدخان، یک سردار دیگر ایران، همه ولایت قبه را آزاد کرد . پشت سرش داغستان آزاد شد و قوای ایران به سبک ارتشهای مهاجم چنان پیش می رفتند که ژنرال یرمولوف ، از سرداران بسیار مشهور و مغرور ارتش تزار ، پا به فرار گذاشت . همزمان ، یعنی در همین حین جنگ ، نیروهای دولتی ایران همراه با پشتیبانی و شورش مردم محلی ، گنجه را آزاد کردند . حسین خان ، سردار نامدار ایران ، در قره کلیسا با ارتش بسیار بزرگ و مجهزی از روسیه می جنگد و تمام آنان را تار و مار می کند. فرماندهان این ارتش بزرگ فرار می کنند و به دژ لری پناه می برند . متعاقبش ، ارتش ایران، سراسر گرجستان را آزاد می کند و به تصرف درمی آورد و ... خوب چطور می شود که ارتشی که این چنین برق آسا ارتش تزاری را نه در یک جبهه ، نه در دو جبهه ، بلکه در جبهه های مختلف شکست می دهد و پس از هر شکست مقادیر بسیاری غنائم ، اعم از اسلحه سرد، تفنگ و توپ ، آذوقه ، مهمات و نقدینگی به دست می آورد و نیرومندتر می شود ، دچار سستی و هزیمت می گردد ؟ چگونه می شود که ما ناگهان با قرارداد ننگین ترکمنچای روبرو می شویم؟ این همان نکته حفره اطلاعاتی بود که با فضولی من و زحمت جناب دکتر طالع برطرف شد. این جمله را هم در پرانتز بگویم که چون کتاب بر اساس تخصص و دانش تاریخ نوشته شده است. خواننده اگر بخواهد به کنه آن پی ببرد ، می باید این اجزاء را ، همانطور که من بیرون کشیدم ، بکشد بیرون و بفهمد که مصیبتی که در ۱۸۱ سال پیش غرور ملی ایرانیان را شکست ، کمر ایرانیان را شکست، موجب تجزیه های پسین شد و تاکنون هم اثراتش را ما داریم تحمل می کنیم ، عواملش چه کسانی بودند ؟
اشاره کرده اند که ستون اصلی ارتش به فرماندهی ولیعهد پس از یک پیروزی ( که البته ولیعهد نمی توانست جلوی این پیروزی را بگیرد والا همانجا می گرفت ) ، می رسد پای دژ بی دفاع شوشی یا شیشه . مشخصات این محل را من عیناَ از کتاب نقل می کنم : «دژ شیشه یا شوشی استوارترین دژ پدافندی قفقاز بود و با آزادسازی آن روسیان می بایست برای یورش دوباره به قفقاز ماه ها نیروی جنوین گرد آورند و وارد نبردی شوند که می توانست سال ها به درازا بکشد و شاید هم به نتیجه نرسد».
آقای عباس میرزا ، کسی که به دروغ و با برنامه او را قهرمان این جنگ ها شناسانده اند ، آنگاه که می رسد پای [دژ] – از اینجا دیگر دم خروس می آید بیرون – دژِ بی پدافند بوده است . معدود روسی های آنجا هم اگر این یورش می برده و دژ را تسخیر می کرده است ، اینها پا به گریز می گذاشته اند یا یکی دو ساعت پایداری می کردند . ولی ایشان ( عباس میرزا ) وارد دژ نمی شود ! چرا نمی شود؟ دلیل اش بعد و در وقایع تبریز دانسته می شود . عباس میرزا به جای این کار ، یعنی تصرف شوشی و سنگربندی آن می رود [در] خانه ای [در] یک ده و میهمان ارباب آنجا می شود . از لحاظ سپاهی و امنیتی ، اگر عباس میرزا دلارام نبود که مورد آفند غافل گیرانه روس ها قرار نمی گیرد ، چطور پا می شود برود خانه یک روستایی به جای اینکه برود توی دژ شوشی سنگر بگیرد؟ این کار او یعنی اینکه مطمئن بوده که تهدیدی متوجه اش نیست . بنابراین و برای وقت کشی ، می رود به مهمانی حاجی لربیگ در قریه گرسی . به جای اینکه این دژ مهم و سرنوشت ساز را بگیرد، می رود در خانه کدخدای یک ده ، یک رعیت . نتیجه چه می شود؟ بگذارید من عین مطلب را بخوانم : « دو نفر قزاق روس که از صحنه ی جنگ گریخته بودند خود را به فرماندهان ستادی روسیه رساندند و ماجرا را باز گفتند». سپس چه می شود ؟ ... در اثر رفتن ولیعهد به قریه گرسی یک فرصت زرین چهار روزه در اختیار روس ها قرار گرفت ! و در این چهار روز که فرجه برای ایشان شده بود (از روی سند نقل می شود) دست و پا کرده ، جمیع اهالی و مال و وحوش را کوچانیده و آذوقه به قدر دسترسی گرد آورده و به دژ برده (منظور دژ شوشی)، درهای دژ را بستند و آماده جنگ شدند».
این نخستین خیانت آشکار عباس میرزا است . از همین جا ورق جنگ برمی گردد . در جبهه های دیگر سربازان و سرداران دلاور و با انگیزه ی ایران در حال فتح سنگر به سنگر، شهر به شهر و منطقه به منطقه بودند. با این شکست – طبیعتاً اخبار می رسد به جبهه های دیگر ، و دودلی و سپس ضعف و آشفتگی در دیگر جبهه ها حاکم می شود .
آقای عباس میرزا حتی زحمت مقاومت [به خود] نمی دهد؛ شروع می کند به عقب نشینی . طبیعی است که روحیه ی ارتش شکسته می شود. روسیه آن روز حتی روسیه زمان جنگ جهانی اول هم نبود . یادتان باشد در این دوره روسیه آنچنان درگیر جنگ ها و بحران های اروپائی ناشی از زیاده طلبی ناپلئون بود که نمی توانست بیش از حد معینی قوا و نیرو صرف جبهه جنگ با ایران بکند. خواهیم دید که چه کسی این نقشه شوم را ریخت و به تزار روس چه گفت.
باری …. پیروزی ها یکی یکی تبدیل به شکست می شود . ولیعهد می آید به طرف تبریز . نیروی اصلی ارتش ایران در اختیار این تک بوده است . از سویی برنامه می ریزند که زن و بچه اش که در تبریز بوده اند ، بموقع از تبریز بروند بیرون. از سویی ، عباس میرزا به جای اینکه نیروی سترگ تحت امر خود را بیاورد در تبریز متمرکز بکند ، می رود این نیرو را در دشت خوی متمرکز می کند! خودش هم با شماری می آید نزدیکی های تبریز اردو می زند تا سقوط تبریز را نظاره کند ! در نتیجه ، یک سردار عادی روس تنها با سه هزار سوار و بیست عراده توپ به سوی تبریز حرکت می کند . در تبریز چه وجود داشته است؟ کنون در تبریزی که ولیعهد هم در نزدیکی اش است ، هشت هزار سرباز و ۱۲۰ عراده توپ مستقر است . این هم یعنی اینکه این شهر اگر به آن خیانت نمی شد ، با این ۸۰۰۰ جنگجوی تحت امر سپاه ( غیر از جنگجویان محلی که می توانستند از اهالی شهرهم باشند) و ۱۲۰ عراده توپ با ده برابر نیروی آن افسر روس هم قابل تسخیر نبود .
اما اینجا خائن دوم وارد عرصه کارزار می شود . خائن دوم کیست؟ شخصی است به نام میرفتاح مجتهد . کافی بود اگر تا اینجا به راستی هم شکست خورده بودند ، اخبار درست به فتحعلی شاه می رسید . فتحعلی شاهی که تا نزدیکی جبهه جنگ آمده بود ، حاضر بود و حتی عزم کرده بود که برود خودش در رأس نیرو بایستد ، اما اطرافیان نگذاشتند . در عوض ، در این مرحله خطیر تکی به نام میرفتاح مجتهد یک عده اراذل و اوباش را جمع می کند ، فتوا می دهد و دروازه تبریز را با این نیروی سترگ که می توانستند با آن همه آذوقه و مهمات ، ماه ها پایداری کند تا کمک برسد و حتی می توانست آفند تهاجمی متقابل بکند [را به روی قوای دشمن باز می کنند[
یادتان باشد که اینجا تبریز است . ولیعهد( و فرمانده کل قوای ایران ) در نزدیکی آن اردو اردو زده است و سپاه اصلی نیز در دشت خوی عاطل و باطل ایستاده اند . در واقع تعمداً عاطل و باطل نگه داشته شده اند. سردار روس بی برخورد با پایداری وارد تبریز می شود . تبریز را می گیرد و ستون فقرات ایران با این خیانت شکسته می شود . حال حق بدهید بگویم ایران از خیانت و توطئه شکست خورد ، نه از قدرت نظامی روسیه . اگر این خیانت نبود ، ایران سرنوشت دیگری داشت. آسیا سرنوشت دیگری داشت . تقاضا می کنم هر کس از باشندگان محترم این جلسه و چه کسانی که صدای من را ممکن است بشنوند ، بروند این جلد چهارم کتاب « تاریخ تجزیه ایران » را بارها و بارها بخوانند . حتی در ماجرای ۲۸ مرداد یک نشانه ای از قرارداد ترکمنچای هست و خیلی وقایع دیگر. و اما بقیه ماجرا به طور خلاصه :
تاریخ این نیست که به صورت داستان نوشته شود . تاریخ نگاران اسناد را کنار هم می گذارند و از اسناد راستی را درمی آورند . در آن هنگام سفیر انگلستان در ایران کسی به نام سر گور اوزلی بود . بی تردید این تک بزرگترین جاسوس در تاریخ انگلستان است . به آسانی با خواندن این کتاب و سرچشمه های دیگر و سرچشمه هایی که در پایان کتاب یا زیر نویس ها است ، مشخص می شود آقای اوزلی ولیعهد را می خرد . یک عده ای دیگر از درباریان (که مشخص نیست و هنوز مبهم است) می خرد . میرفتاح مجتهد را می خرد و اینها ایران را با خیانت به بزرگترین شکست پس از حمله مغول و اعراب می کشانند.
من سخن زیاد دارم برای گفتن ، ولی فکر می کنم در همین حد در شما شنوندگان عزیز این انگیزه پیدا بشود [که] بروید دنبال این دروغ تاریخی را بگیرید و خودتان نقاط جدید کشف کنید. پیام به مورخین نسل جدید نیز این است که به رویداد های آن دوره با نگاهی مستقل از دروغ های القاء شده بنگرید و یافته هایتان را در کتاب هائی که خواننده را به گمراهی نکشد . ، به دست مردم برسانید . برای اثبات اینکه این توطئه به وسیله گور اوزلی و خیانت دو ضلع [دیگر] مثلث رخ داد – فعلاً مثلث است و انشاءالله مربع بشود و ضلع چهارم که خائنین پشت پرده و ناشناس هستند امیدوارم روشن شود . به نکاتی اشاره می کنم :
1- قرارداد ننگین ترکمنچای چرا باید یک ماده اش باید پایندان سلطنت عباس میرزا باشد ؟ ( در حالی که اگر هدف پایندان سلطنت در خاندان فتحعلی شاه بود باید از خاندان نام برده می شد نه تک مشخصی به نام عباس میرزا ). پس این نام آوردن ، دادن پاداش خیانت به آقای عباس میرزا است.
2- خانم هما ارژنگی دو سال پیش یادداشت های پدر گرامی اشان را به من دادند تا نظر خود را برای انتشار آنها بدهم . پدر ایشان که روانشان شاد ، پیش از انقلاب بلشویکی ، برای فرا گرفتن نقاشی مدرن ابتدا به اران و آن طرف ها و سپس به روسیه می روند . [ایشان] در جایی می نویسند که در بادکوبه باغ و کوشک بزرگی را دیدم که تفرجگاه همگانی بود. پژوهش کردم که این باغ و این کوشک چه است و مال کی است؟ گفتند : این کوشک و این باغ را تزار در ازای خدمات میرفتاح مجتهد به او هدیه کرده است . کنون که او مرده چون ورثه ندارد ، [آن را] تبدیل به گردشگاه همگانی کرده اند. این هم پاداش میرفتاح مجتهد!
3- اما نکته اصلی این است که سفیر انگلیس ( گور اوزلی ) هنگامی که بنیاد ملت ایران را چنان برباد می دهد که در جنگ جهانی اول از هر دو ایرانی ، یکی اش در اثر گرسنگی می میرد ، افغانستان جدا می شود ، فرارود جدا می شود و این جدا شدن ها تا بحرین ادامه می یابد و می رسد به شرایطی که فعلا همه مان گواه آن هستیم ، از ایران می رود . خوب ! این آقا طبیعتاً باید در برگشت به انگلستان یا از بوشهر سوار کشتی می شده است و یا از مسیر عثمانی می رفته ، ولی ایشان می رود به دیدار تزار روسیه . در آنجا تزار والاترین نشان امپراتوری روسیه را به ایشان هدیه می کند و می گوید: « به پاس خدماتی که شما در ایران به دولت روسیه تزاری کردید، این والاترین نشان دولت روسیه را به شما پیشکش می کنیم.» آقای گور اوزلی در جواب با آن غرور انگلیسی سده نوزدهمی می گوید : « آنچه من در ایران کردم ، در راستای تحکیم منافع دولت پادشاهی انگلستان بوده است . »در واقع این مرد مغرور(آقای گور اوزلی) مدالش را از تزار می گیرد و در انگلستان هم به فرنام « سر » مفتخر می شود . در برابر ، ایرانی می ماند با مردمی ۱۸۱ سال به این اصل باورمند می شوند که ما از جهان پس افتاده ایم . ما دادباخته به شکست خوردن هستیم و ...
4- آن فسادی که آقای اوزلی در میان رجال ایران نهادینه کرد به جایی رسید که می خواستند با بستن قرارداد ۱۹۱۹ به دست وثوق الدوله ، ایران را بفروشند .
سخن بسیار است . من امیدوارم هستم که شماری از فرهیختگان ، وقتشان را به جای صرف کردن بر روی مپرسمان هایی که دیگران هم می توانند آن را گره گشایی کنند ، همت و دانش خود را صرف روشن کردن اینچنین ابهامات تاریخی بکنند. کشور ایران در جنگ های ایران و روس شکست نخورد ، ایران ملت ایران قربانی دسیسه های نماینده انگلستان و دژپیمانی نزدیک ترین اتک ها به قدرت و حاکمیت خود شد .
برای خرید کتاب تاریخ تجزیه ایران که در بالا از آن سخن رفته است ،
می توانید با شماره 88314612 در تهران تماس بگیرید.