مرگ پاشایی و شکست یا پیروزی تیم ملی فوتبال بهانه است، مهم کوبیدن درد و رنج گمگشتگی به پنجرهای رو به زندگی است که در این دوران گشوده نیست.
هنگامیکه ارزشها تداخل پیدا میکنند و زنجیره مراتبشان بهم میریزد، همه چیز در هم میشود. بشر در چنین مختصاتی گیج و گنگ میشود. احساساتش را در نمییابد و نمیداند چه میخواهد. در چنین جهانی، انباشت تجربه رخ نمیدهد و آگاهی از دست سر میخورد و لاجرم، خودآگاهی پبش از قوام، پر پر میشود. در این زیست جهانِ تورم زده، عددها درشت و هنجار و قانون دستمالی کوچکترین کسان میشود.
پرسش پیرامون آن است که شوند گردهمآیی کم مانند برای مرگ مرتضی پاشایی خواننده جوان پاپ چیست؟
در جستجوی پاسخ، بسیاری به خرده گیری خویش در نبود شناخت جامعه ایران روی آوردند و برخی به بیراهه های سیاسی و اجتماعی کشیده شدند و کنشی را که از نبود آگاهی و خودآگاهی سر زده است را به خودآگاهی اجتماعی و اعتراض نسبت دادند. ویک راستی ماجرا چیست؟ در زیرِ جامعه ایران در این بازه از زمان چه چیزی جریان دارد که در رو ، سبب غافلگیری می شود؟
هنگامیکه هنجاری در کار نباشد شوکه شدن هنجار میشود. راز کنش اجتماعی ایرانیان، که در دوران همروزگار فراوان غافلگیر میکند، بیش از آنکه از شوند و باور و شناخت برخاسته باشد، دستاورد گم شدگی و درهم شدگی ارزشها است.
"ایرانی" گم شده است. در گمگشتگی خود بر در و دیوار میکوبد بدون آنکه بداند، راه برون رفت از کدام سوی است!
اینکه چه شد "بشر ایرانی" گم شد و کوتاهی که بود و چه کس در این مجال نمیگنجد ویک بر پایه این گمگشتگی می توان رخدادهای اجتماعی بسیاری را تبین و تحلیل کرد.
موج مدرکگرایی، پول پرستی، نیرو دوستی، نمودپرستی، فوتبال دوستی افراطی، بر صدر نشاندن ورزشکاران و تنومندان و زیر افکندن اندیشمندان، خوار شدن قانون و ناچیز شدن راستی و درستی و زیبایی، بسیار شدن اختلاس و دزدی و سالوس و تندروی و... همه را میتوان در گمشدگی و درهم شدگی ارزشها، بهتر فهمید و دریافت.
پرسمان این است "ایرانی" گم شده است. نمی داند چه میخواهد و در دور باطل از خودبیگانگی و درنیافتن خود، کردار و پندارش بیقاعده مینماید .
تراژدی مرگ به میانجی سرطان در جوانی یا خوانندهای دوستداشتنی بودن، نمی تواند، تحریک کننده جامعه ایران برای باشندگی مجازی و راستین پر شور و هیجان برای مرتضی پاشایی باشد چرا که در این سالها رخدادهای تراژیکتر بسیار پیشامده ا و دوست داشتنی تر از پاشایی نیز بسیار از جهان رفته است.
اشکهایی که در سوگ پاشایی ریخته میشود، سوگواری برای "ایرانی"ای است که گم شده است. اشکهایی که توان بههم پیوسته شدن و تشکل شدن را ندارند، چرا که در تک بودن خویش دربندند و هیچ یک سودای هنبازی در سر ندارند.
در جهانی چنین نهان از ارزشها و توده وار، هم برای شادی و هم برای مرگ، هم برای شکست و هم برای پیروزی، میتوان به خیابان آمد و هر آنچه که نبود است را بیرون ریخت.
مرگ پاشایی و شکست یا پیروزی تیم ملی فوتبال بهانه است، کرامند کوبیدن درد و رنج گمگشتگی به پنجرهای رو به زندگی است که در این دوران گشوده نیست.
شیفتگی به کیستی و چیستی ما ، چیم (یعنی) ایران ، تنها راه گریز از این بدبختی و سرافکندگیست. ایران را دریابیم تا ایران نیز ما را در مهر خود در برگیرد و به ما زندگی آروین دار ( با هدف ) ببخشد. ایران تنها و خسته است و ما نیز پراکنده. با شیفتگی به دور ایران ، هردو برخواهیم خاست.
این وبگاه با پرهیز از هرگونه پرسمان های سیاسی ، تنها به پرسمان های تاریخی ، فراهمادی و فرهنگی می پردازد و نه به پرسمان های سیاسی اندر می شود و نه دلبستگی ای به اندر شدن به آن دارد. سیاست و کارهای سیاسی کار ما نیست.