نوشته : محمدامین ریاحی
پس از آشتی قصرشیرین در سال 1049 قمری میان شاهصفی و سلطان مراد چهارم، به مدت نزدیک به 90 سال، آفندی از سوی عثمانیها چهره نگرفت. در این مدت زخمهای خوی ازکشتارها و ویرانگریهای ترکهای عثمانی، بویژهً کُشتار و ویرانی خوی به دست مراد چهارم در 1045 به تدریج درمان مییافت. با شکست عثمانیها از اتریش که به عقد پیمان پاساراوویچ در 1130 هـ. ./ 1718 م. انجامید، این پندار می رفت که دیگر آفندی از سوی ترکهای عثمانی روی ندهد و آشتی و آرامش ادامه یابد. در همداستان نامه بازرگانی که شش روز عبد از آن پیمان دستینه گردید، طبق ماده 19، دولت عثمانی متعهد شده بود که بازدارهایی در راه بازرگانی ایران با اروپا پدیدار نکند و از کالاهای بازرگانی بیش از یک میزان پنج درصد، حقوق گمرکی درخواست ننماید.1 و این میتوانست پیشگفتار آن باشد که خوی پس از 250 سال ویرانی روی به آبادی نهد. سستی حکومت صفوی در زمان پادشاهی سلطان حسین، ایران را به پرتگاه نشیب کشانید. محمد افغان(که به او به اشتباه افغانی می گویند و از خراسان بزرگ می بود) اصفهان را در گرداگردی گرفت و روس ها از راه دربند و باکو نیروهای خود را در گیلان پیاده کردند. در چنین وضعی، کیانایی(طبیعی) بود که دولت عثمانی فرصت را برای تصرف شهرهای باختری ایران از دست ندهد. بویژه اینکه حکومت عثمانی بارها و بارها برای تجزیه آذربایجان لشگرکشی و تجاوزگری کرده بود ویک(اما) بارها نیز تلخی شکست را چشیده بود، بویژه در زمان شاه عباس بزرگ، که با اتخاذ سیاستهای سنجیده و آفندهای مکرر نیروهای ایران متجاوزان اشغالگر ترک را از آذربایجان و اراضی قفقازی ایران با خواری و خفت بیرون راندند و دهها هزار تن از ترکهای اشغالگر را به هلاکت رساندند و آذربایجان همیشه قهرمان را آزاد ساختند. پس از این بود که دربار صفوی و ملت ایران دمی به آسودگی کشیدند و شناسانیده شد که ایران، انتقام جنگ چالدران را از ترکها گرفت. اما در دوره شاه سلطان حسین سستی و ناتوانی بر دستگاه حکومتی حاکم شد و از سه سوی به ایران آفندور شدند: طایفه ای از خراسان با تحریک و فتوای علمای متعصب سنی در حجاز و تامین مالی و دسیسه هاس بریتانیا / روس از سوی شمال و از سوی دیگر باز هم ترکهای عثمانی به اشغال بخشهایی از خاک ایران پرداختند. سلطان احمد سوم پادشاه عثمانی که با فرستادن سفیر هوشمندی به نام احمد درّیافندی به دربار شاه سلطان حسین، و از راه گزارش باریک او از آشفتگی و نابسامانی امور ایران آگاه شد2،سرانجام گزیر(تصمیم) به آفند به ایران گرفت. از آنجا که برخی از رجال عثمانی رودرروی آفند بودند ،و برای اینکه به رفتار خود با یک ملت مسلمان چهره مشروع بخشند،از شیخالاسلام استانبول عبداللهافندی فتوی گرفتند. نگر به اینکه آن فتوی انگیزه سپاهیان عثمانی را در کشتار مردم خوی و دیگ شهرها روشن میسازد، در اینجا ترجمه سه پرسش و پاسخهای مفتی را میآوریم: پرسش نخست: چنانچه با پرگ(اجازه) طهماسب رافضی، که خود دعوی پادشاهی میکند، مشتی رافضی (شیعه) به جنگ مسلمانان3 برخیزند، آیا به امنیت و آرامش امام مسلمین، سلطانالسلاطین تجاوز چهره نگرفته است؟
پاسخ :چون مؤمنان بالاخص موظف به قلع وقمع این ملعونان میباشند، و هرگونه آشتی با ایشان نیز باید متارکه جنگ شمرده گردد، بنابراین خویشکاری آنان است که پس از بدستاری نیروی متارکه را بلادرنگ درهم شکنند.
پرسش دوم: آیا باید سرزمینی را که احفاد شاهاسماعیل برآن فرمانرانی داشته، و رافضیان در آنجا سکنی گزیدهاند، خاک دشمن تلقی کنیم؟ رافضیانی که بر سه خلیفه نخست و ... نفرین میفرستند و خلفای مزبور را مرتد میدانند ...و آیات قرآن را برحسب باورهای سفسطهآمیز خویش چم گویی(تفسیر) میکنند.
پاسخ: این سرزمین خاک مردم دشمن است، و باید با اهالی آن همچون مرتدان رفتار شود.
پرسش سوم: پس نسبت به رافضیان این سرزمین (چیم(یعنی) شیعیان ایران) و دیگر ساکنان آنجا که در پایه در زمره کفارند (یعنی عیسویان گرجستان و ارمنستان)چگونه باید کنش کرد؟
پاسخ: در آبشخور رافضیان این سرزمین (یعنی شیعیان ایران) و دیگر ساکنان آنجا که در اصل در زمره کفارند (یعنی عیسویان گرجستان و ارمنستان) چه نحو باید کنش کرد؟
پاسخ: در آبشخور رافضیان، مردان باید جملگی از دم شمشیر بگذرند. اناث و اطفال ذکور باید به اسارت درآمده، اموال آنان غنیمت فاتح محسوب گردد. اناث و اطفال ذکور باید به وسایلی جز از شمشیر به پذیرش “اسلام” وادار شوند، لیکن همخوابگی با این اناث قبل از آنکه به “اسلام” بگروند مجاز نیست.ا مادرمورد کفار،اناث و اطفال ذکورباید به اسارت درآمده،اموال ایشان به فاتح داده شود. همخوابگی با زنان ولو در چهره نبود گرایش به پذیرش اسلام مجاز است4.
ترکها برای اینکه هرگونه بازداری را از سر راه اجرای سیاست خود بردارند، گفتگوهای پیچیده دور و درازی را با روسها آغاز کردند و سرانجام با میانجیگری سفیر فرانسه قرارداد بخش بندی ایران میان روسیه و عثمانی در 2 شوال 1136 در استانبول به دستینه رسید و برابر آن گرجستان و آران و تبریز و خوی و چورس و ارومیه و مراغه و سلماس و سنندج و همدان و کرمانشاه سهم عثمانی ها گردید.
دولت عثمانی برای تصرف سهم خود، سه تن از سرداران خود را از سه پیشانی گماشته آفند به ایران کرد: عارف احمدپاشا به ایراوان، حسنپاشا والی بغداد به کرمانشاه، و عبداللهپاشا کوپرولیزاده به خوی و تبریز. خوی شهر بی پدافندی بود. پس از ویرانی آن در 1045 و در سالهای آرامش سپسین، نیروی دولتی پرواپذیری در آن هستی نداشت. عثمانیها هنگامی آفند کردند که یک سال و نیم پیش از آن شاه سلطان حسین پایتخت را و تاج سلطنتی را تسلیم محمود افغان کرده بود. شاه طهماسب هم که داو(ادعای) پادشاهی داشت ناتوانتر از آن بود که مردم خوی بیوسان کمکی از سوی او داشته باشند. در آخرین هفته زمستان که مردم خوی میبایست خود را برای برگزاری مراسم نوروز آماده نمایند، سپاهیان عثمانی به خوی رسیدند. مردم که از خاطرات بیرحمیها و کشتار مراد چهارم را از پدران خود شنیده بودند، غرق بیم و اضطراب گردیدند. دو راه بیشتر نداشتند یا میبایست بیهیچ پایداری ای تسلیم شوند، یا اینکه با نثار جان از شهر خود پدافند نمایند. راه دوم را برگزیدند. پالیده ماجرا را از نوشته اشتهاردی میآوریم:به محض انتشار خبر پیشروی عثمانیها، مینباشی حاکم خوی دژ را رها کرد و به تبریز گریخت. مردم شهر و روستاها به فرورق رفتند و از شهبارخان که سالهای پیری عمر خود را میگذرانید درخواست کردند که سرپرستی آنها و پدافند از دژ را بر دوش گیرد و تعهدنامهای به او سپردند که در برابر این خدمت، فرزندان او را به حکومت موروثی خود بشناسند. شهبازخان به دژ آمد. پسر میانی خود رستمبیگ را همراه خود نگهداشت و پسر کوچکترش نجفقلیخان را که مادرش از طایفه کرهسنلو بود به میان آن ایل فرستاد، و مدت چهار ماه5 با مهاجمان جنگید. بارها توپهای عثمانیها رخنههایی در دیوارهای دژ پدیدار میکرد که به چابکی ترمیم و تعمیر میشد. سرانجام، عثمانی ها یک سوی دژ را ویران کردند و به شهر ریختند. شهبازخان هدف گلوله توپ شد و به شهادت رسید. عثمانیان دژ را به قهر و غلبه گرفتند. مردان را دستگیر و پوشیدهرویان را اسیر کردند. از جمله کشتگان سی نفر از خویشان شهبازخان و پسر او بودند و به جز 17 تن از اهل خوی که در گرداگرد بودند احدی نماند.
روایتی در خوی بر سر زبانهاست و در برخی تاریخهای دنابله هم آمده که سرعسکر عثمانی شهر را کشتار کرد و تنها هفت تن را مانده گذاشت (6) و گفت اینها بروند و همه جا بگویند که اردوی عثمانی با مردم شهری که پایداری کنند چه دادوستدی میکند. یک نویسنده ا که ظاهراً جزء سپاهیان عبداللهپاشا بوده، درنسک خود به نام تاریخ جنگ عثمانی ها بر ضد شهرهای ایران و ارمنستان(7) چنین مینویسد: در6نوامبر 1724به موجب امریهای که ازسلطان عثمانی رسیده بود، عبدالله پاشا تهیه مقدمات لشکرکشی به تبریز را آغاز کرد، و پس از آنکه همه چیز آماده شد، در فوریه 1725 به راه افتاد.(8) با نزدیک شدن اردوی عثمانی به شهر خوی، کلیه مردم روستاهای گرداگرد خوی که ارمنی های بسیاری هم جزو آنها بودند، به دژ خوی پناه بردند. در اثنای محاصره که مردم رنج و سختی سترگی میکشیدند، برخی ریشسفیدان ارمنی میخواستند که شهر را تسلیم ترکها نمایند ویک ایرانیان که رودرروی تسلیم بودند خشمگین شدند و آنها را تهدید به مرگ کردند، ناچار ارمنی ها خاموش ماندند. عثمانی ها پس از آنکه 40 روز شهر را با توپ کوبیدند و ویرانی های بسیار به بار آوردند، دست به هجوم زدند و پس از یک جنگ شش ساعته، پدافندگران آذربایجانی را از دم تیغ گذرانیدند، ویک مسیحیان را اسیر کردند. پاشای عثمانی38 روز در خوی ماند.9
آنگاه نگهبانانی در دژ گذاشت و به سوی تبریز پیشروی کرد. اینکه ترک ها آذربایجانی های مسلمان را از دم تیغ گذرانیدهاند، ویک در آبشخور ایرانیان ارمنی تنها به اسیر کردن آنها بسنده کردهاند ، نه به دلخواه سپاهیان یا فرمانده آنها، بلکه در اجرای فتوای شیخالاسلام استانبول بوده است. در برابر، از اینکه محصوران مسیحی پندار تسلیم دژ را داشتهاند برمیآید که آنها هم از سیاست دولت عثمانی دقیقاً آگاه بودهاند و سهش(احساس) ایمنی میکردهاند. عبدالرزاقبیگ دنبلی نوه شهبازخان در تجربهالاحرار خود (10) گواهی های یکی از پیران قبیله را به تفصیل گفته است که پالیده اش این است: هنگامیکه عساکر عثمانی خوی را گرداگرد کرده بودند و آتش توپهای آنها بر شهر میبارید، یکی از سنیان خوی با شور و شادی میگفت: “الحمدلله، دینیمز گلدی، دونمزگلدی یعنی خدا را شکر که دین ما آمد و ... هنگامیکه شهر به دست عثمانی ها افتاد،همان مرد را دیدم که سرش شکسته بود و خون بر چهره اش جاری بود و یکی از ینیچریها دست او را بر پشت بسته بود و میبرد. گفتم: تو آن نبودی که آن روز میگفتی الحمدلله دینیمیز گلدی..؟ گفت مگوکه درد من مرا بس است!
لکهارت درباره نشیب خوی چنین مینویسد: عبداللهپاشا کوپرولی در بهار 1724 به آهنگ تبریز از مرز ایران گذشت و شهر خوی را گرداگرد کرد. پادگان آنجا طوری دلاورانه پایداری نمود که شهر تا 12 مه، که 3000 نفر از ماندگان آن، من جمله شهبازخان فرمانده دلاور آنان از دم تیغ گذشتند نشیب نکرد. به قراری که گفتهاند، تلفات ایرانیان بر روی هم به 8000 نفر بالغ میشد.11
شاید آخرین و باریک ترین پژوهش درباره تاریخ رویداد، آن باشد که در دایرهالمعارف اسلام، چاپ استانبول بر طبق سرچشمه های عثمانی و اسناد انپوسیده(موجود) در بایگانی آن کشور آمده است: عبداللهپاشا دژ خوی را که شهبازخان از آن پدافند میکرد، 53 روز در گرداگردی داشت و دو بار نیروهای امدادی را که شاهطهماسب فرستاده بود شکست داد، و خوی را پس از تجاوز در 12 شعبان 1136 هـ . / 7 مه 1724 (16 یا 17 اردیبهشت) گرفت (12). ارزش پدافند مردانه شهبازخان دنبلی که پیش از آن به خواری از مهتری ایل و حکومت چورس عزل شده بود، و پایداری مردم خوی در برابر سپاه سترگ و توپخانه عثمانی، هنگامی روشن میشود که ببینیم یک سال و نیم پیش از آن، اصفهان در برابر نیروی ناتوان چند هزار چریک به زانو درآمده و شاه سلطان حسین پایتخت کشور و تاج و تخت خود را تسلیم محمود افغان کرده بود. اینکه نیز در آفند عثمانیها شهرهایی مانند کرمانشاه بیهیچ پایداری تسلیم دشمن میشدند. پایداری دو ماهه خوی بازدار پیشروی چابک عثمانیها شد. هدف ویچرت(اصلی) آنها تسخیر تبریز بود. ویک تلفاتی که در خوی برتابیده شد، و ملاحظه پایداری ایرانیان سبب شد که سردار عثمانی یارایی نکند که بی درنگ پس از اشغال خوی به تبریز آفند نماید. آن اندازه شکیب تا نیروی کمکی به او رسید و سه ماه پس آغاز پیشروی به سوی تبریز نهاد. و نیز این پایداری از یک سوی فرصت تجهیز نیرو به فرمانران تبریز داده بود، و از دگرسو کشتار مردم خوی به دست ترکها، خشم مردم تبریز و روح پایداری را در آنان برانگیخته بود. این بود که در آن سال عبدالله پاشا در آفند به تبریز هم شکست خورد و در آفند سال پس از آن، 15 ماه پس از اشغال خوی، بود که تبریز پس از ایستادگی قهرمانانه مردم و کشتار فجیعی که مهاجمان کردند، به دست آنان افتاد.
در این ماجرا، شهر چورس که مرکز منطقه بود، بیهیچ پایداری تسلیم دشمن شد. پس از عزل شهبازخان، برادرش ایوبخان و پس از او فتحعلی خان پسر ایوبخان ریاست ایل دنبلی و فرمانران چورس را داشتند. پس از فتحعلیخان دو پسرش علیخان و شاهبندهخان سرگرم زد و خورد با هم بودند. هنگامیکه خبر هجوم عبداللهپاشا رسید دو برادر برای درخواست از بیگلربیگی تبریز به آن شهر رفتند. بیگلربیگی آن دو را به سرسخن اینکه رودررویشان انپوسیده(موجب) ناامنی مرزها گردیده کشت. درباره سرانجام عبداللهپاشا کوپرولیزاده نیز بجاست بگوییم که او 12 سال پس در روز 26 محرم 1148 در جنگ با نادرشاه افشار در دشت باغاورد (مرادتپه) نزدیک ایروان به قتل رسید. در آن جنگ پنجاه هزار تن از سپاهیان ترک نیز کشته شدند.
پینوشتها :
1-سفارتنامههای ایران، ص 51.
2- همانجا، ص 49 ـ 98.
3-مراد پیروان سنت و جماعت است.
4- لکهارت، انقراض صفویه، ترجمه مصطفی قلیعماد، تهران، 1343، ص 289 ـ 290 به نقل از ذیل تاریخ راشد از چلبیزاده، و تاریخ عثمانی فن هامر اتریشی.
5- درمنابع عثمانی 53 روز.
6- درافواه”یدی ایولی خویلی”یادگاری ازاین روایت است.
7- Hrand D . Andreasyan, Osmanli –Iran – Rus Iliskilerine ait iki Kaynak, I . U . Edebiyat FakuItesi. Istanbul, 1974, s. 85.
8- تاریخ 1724 برای وصول امریه سلطان به عبداللهپاشا و 1725 برابر 1137 هـ . برای آغاز پیشروی درست نیست. صحیح یک سال قبل از این تاریخ است تصور میکنم اشتباه از مترجم و ناشر است. با این همه در ترجمه تاریخ سایکس هم سقوط و ویرانی خوی در 1137 ذکر شده، درمقابل عبدالرزاقبیگ در تجربهالاحرار (ج1، ص 57)، 1134، و زنوزی در بحرالعلوم در ریاضالجنه 1135 نوشته است.
9- لکهارت می گوید:کوپرولی صبر کردتا درآغاز اوت نیروی امدادی به وی رسید.
10- تجربهالاحرار ، ج 1، ص 58 ـ 62.
11- لکهارت، انقراض صفویه، ص 302، به نقل از تاریخ هامر، ج 14، ص 102، و گزارش مورخ 29 مه و 9 ژوئن 1724 آبراهام استانیان مأمور مقیم دولت انگلیس در قسطنطنیه، مضبوط در بایگانی انگلیس، شماره 97 ، ج 25.
12- Islam Ansiklopedisi،ج12،مقاله بکیرکوتوک اوغلو،طهماسب دوم،ص649، چاپ 1970 ، به نقل ازتاریخ عثمانی،از اوزون چارشیلی، ج4،ص193.ونیزمنیرآکتپه: عثمانلی-ایران مناسبتلری،سلحدارکمانی مصطفی آغانین روان فتحنامهسی.چاپ1970که ازهمین منابع استفاده کرده است. او12 شعبان را مطابق با 6 مه دانسته است.
این وبگاه با پرهیز از هرگونه پرسمان های سیاسی ، تنها به پرسمان های تاریخی ، فراهمادی و فرهنگی می پردازد و نه به پرسمان های سیاسی اندر می شود و نه دلبستگی ای به اندر شدن به آن دارد. سیاست و کارهای سیاسی کار ما نیست.