پیامبران یهود ارمیا(Jermia)، حزقیال(Ezekiel)، اشعیا(Isaiah)، دانیال(Danial)و حبقوق(Hebakuk) که خود شریک و رفیق اسارت یهود و ناظر بر ویرانی اورشلیم بودند، آمدن تکی رهایی بخش را بشارت می دادند. آنان غم و ماتم قوم را با سخنان نغز و کلمات دلنشین چامهگونه با دلداری های حکیمانه تسکین می دادند. آنها پیش بینی کرده بودند که قوم 70 سال به اسارت در بابل ادامه خواهد داد. این مدت را کیفر گناهانی که پادشاهان بنی اسراییل و قوم آنها مرتکب شده بودند به شمار می آوردند. سرودهای ارمیا و اشعیا و ناحوم و دیگر پیامبران بنی اسراییل در کتاب عهد عتیق ضبط است. آنان به هنگام اسارت سرزمین یهودا پیشگویی کرده و بشارت داده بودند که دوران اسارت و آوارگیشان پایان خواهد یافت و خداوند کسی را برخواهد انگیخت تا مردم را از اسارت نجات دهد. هنگامی که نبونید در بابل فرمانروایی می کرد، شاهنشاهی نیرومندی به وسیله کوروش بزرگ و در امتداد پادشاهی ایرانی ماد ، در ایران بنیاد شده بود. نبونید هیچگاه در پایتخت نبود و فرزندش بالتازار مملکت را اداره می کرد. دلبستگی نبونید به ساخت نیایشگاهها از یکسو و تحمیل مالیات سنگین به مردم از سوی دیگر و نیز بی احترامی به مقدسات سایرین ناخشنودی مردم را فراهم آورد. در سند مهمی که در بابل پیدا شده اوضاع زمان نبونید و جستجو برای یافتن پادشاهی درستکار اینگونه آورده شده است: «نبونید(پادشاه بابل) قربانیهای روزانه را منسوخ کرد و احترام به مردوک شاه خدایان را نقض نمود... سلطان خدایان از ناله های آنان در غضب شد و سرزمین های ایشان را ترک گفت. خدایانی که در آن سرزمین ها به سر می بردند مساکن خود را ترک گفتند، زیرا از ترابر به بابل خشمگین بودند. مردوک به تمام جایگاه هایی که به ویرانه دگردیس شده و همه ساکنان سومر و آکاد که مانند جنازه شده بودند، رو کرد و به آنها ترحم نمود...او جویای پادشاه راستکاری آنچنان که دل او گواهی می داد، بود. این پادشاه کوروش بزرگ ،شهریار آنشان بود و مردوک به او پرگاجازه داد که راه بابل در پیش گیرد و بدون جنگ و پیکار وارد بابل شود.»
پیرامون شهر به وسیله سه دیوار بزرگ و مستحکم محصور شده بود و این امر دست یافتن به آن را دشوار می ساخت. کوروش بزرگ به سوی بالتازار که در محل اپیس(Opis) اردو زده و پیوندش با پایتخت بریده شده بود شتافت و بی آنکه چندان تلاشی به کار برده باشد، بر وی چیره گشت. همزمان با این عملیات، گروه دیگری از سپاهیان کوروش بزرگ ، نبونید را از جایگاهش «سیپ پا» بیرون رانده او را به گریز واداشتند. گبریاس نیز به بابل وارد شد. ولی به همانگونه که کوروش بزرگ دستور داده بودند از کشتار و غارت مردم و ویرانی نیایشگاهها خودداری و جلوگیری کرد. هنگامی که کوروش بزرگ به پایتخت پا نهادند مردم شهر مقدم وی را به مثابه آزاد کننده خویش گرامی شمرده با آغوش باز به پیشوازش شتافتند. نبونید که خود را به بابل رسانیده بود، بدون پایداری تسلیم شد. کوروش بزرگ نبونید را به کارامانی(کرمان) فرستاد و وی تا پایان عمر در آنجا به سر برد.
کوروش بزرگ دست های «بل مردوک» خدای بابلیان را در دست گرفت و با این کار به آنها نشان داد که هر کس و هر گروه در آبشخور باورهای خویش آزاد است و ایشان به هیچ روی بر سر آن نیست که مذهب و خدای توده خویش و نیز آیین طبقه مغان ماد را بر بابلیان و ملل دیگر تحمیل کند. ایشانوی با اجرای این کار که در واقع جزء تشریفات مذهبی مردم بابل بو- از سال 538 پیش از میلاد رسما به عنوان پادشاه بابل شناخته شدند.
شاه ایران همه تندیس ها و مظاهر خدایان شهرهای مختلف را که نبونید با زور به بابل آورده بود به صاحبان آنها بازگرداند. همچنین ظرف های زر و سیم موجود در خزانه بابل راکه از نیایشگاه اورشلیم به آنجا فرستاده شده بود به یهودیان بازگرداند و به آنان پرگاجازه داد به اورشلیم بازگردند و نیایشگاه خویش را بازسازی کنند. فرمان کوروش بزرگ در این زمینه صفحه زرین و پرافتخاری بود که بر تاریخ تمدن بشر افزوده می شد.این رویداد یکی از باشکوه ترین لحظات تاریخ انسان به شمار می آمد. کار دیگر کوروش بزرگ این بود: « به مردمی که یهودیان تبعیدی در میان ایشان به سر می بردند، فرمان داد که برای مسافرت درازی که این قوم برای بازگشت به میهن خویش در پیش دارند، به یاری آنان برخیزند و آنچه را به آن نیازمندند به ایشان بدهند.»
سرچشمه : شاه کشی - محمدتقی سرمدی- ناصر پویان
این وبگاه با پرهیز از هرگونه پرسمان های سیاسی ، تنها به پرسمان های تاریخی ، فراهمادی و فرهنگی می پردازد و نه به پرسمان های سیاسی اندر می شود و نه دلبستگی ای به اندر شدن به آن دارد. سیاست و کارهای سیاسی کار ما نیست.