حامد کاظم زاده
تبریز که قطب فرهنگی و ملی گرایی ایرانی شمرده میشود ، چند صباحی است که با پدید آمدن کیستی های نوین پیرامون مرزهای آذربایجان در آن سوی ارس ، برخی از روشنفکرنماهای بی دانش ، خواب نما شده و اندیشه های پوسیده پانترکیسم را برای ایران زمین و مردم آذربایجان نسخه می پیچند . این نعره کشیهای خیابانی برخی از جاهلان ، تنها آوای زخمهای ایران زمین که گویی همدمی ندارد . سیدجواد طباطبایی تبریز بی راه نمی گوید : ایران در ایران تنهاست. سیاسی شدن پرسمان زبان و عمده کردن آن برای جداسازی بخشی از جمعیت ایران از پیکره ملتی یـکپارچه و با کیستی یکتای ایرانی ، برآمده از تحرکات و پرکاری های شماریاز روشنفکران نا آذری است . تاریخ آذربایجان و پیشینه ناسیونالیسم آذری گـویای دو نکته کرامند(مـهم) و شالوده ای است ، نخست اینکه از نگر تاریخی از پیشینه چندانی بـرخوردار نیست و دوم این که قومیت گرایی آذری سرچشمه درونی نداشته و یک پدیده نا بومی بیرونی است . از اواخر دوران قاجار ، شهر بادکوبه در سواحل باختری دریای کاسپین ، مرکز پرکاری های سیاسی منور الفکران قومی قفقازی و شماری از هممیهنان آذری بوده است . گروهی از ایرانیان آذری در پرکاری های سیاسی در روسیه و ایـران هنبازی کـرده و هسته هـای نخست تـشکل هایی را پدید آوردنـد کـه پس از آن حرکت خود مختاری طلبانه و جدایی خواهانه سـالهـای ٢۵ ـ ١٣٢۴ را در خلال این رفـت وآمـدهـا با ارتش سرخ در آن سوی ارس برنامه ریزی شد . این پرسمان یکی از شُوندهای مطرح شدن و شکل گـیری گرایشات قومگرایانه تندرو در آذربایجان می باشد . برابر آمـار در بـرخی از منابع مـوجـود ، در سـالهـای دهه نخست سده بیستم، پـنـجـاه درصـد کـل کـارگـران مـسـلمـان در شیروان و آران را ایرانیان تـشکیل می دادند . افزون بر کارگران، شماری از پرکاران سیاسی که در اثر فشار قاجار ناچار به ترک ایران و کوچ به بادکوبه شدند ، در تنه جریان قومگرایی جذب و ادغام شـدنـد . به این تک ها شمار کمی دیگر را نیز باید افزود که به دیسه های جوراجور از ایران طرد شـده و پـس از کوچ به عثمانی با تئورسین های پانترکیسم بهم بستگی پیدا کرده و سپس دلبستگی های نـژاد گرایانه را اندر به ایـران کـرده انـد . بهرحال این لایه به هنگام بازگشت به درون ایران ، سهم انبوهی در نمود گرایش های قومی در آذربایجـان داشتند. طرح اندیشه خـودمختاری سیاسی آذربایجان ایران ، به ویژه در سالهای ٢۵ ـ ١٣٢۴ بیشتر هوده پرکاری پرکاران جز آذری بوده است. در این زمینه می توان به جریان های چپگرا چون حـزب تـوده اشـاره کـرد کـه از انـدیـشـه خـودمختاری آذربایجان از راه تشکیل شوراهای میانبندی(منطقه ای) پشتیبانی می کردند . شماری از اندیشمندان برآنند که چهره دیگر پیدایش فرقۀ دموکرات، پانترکیسم و بازگشت به ریشههای تاریخی آن است . بـر شالوده ایـن دیدگاه ، اندیشه پیوست آذربایجان ایران به آذربایجان جداسر در میانبند قفقاز ، از پیش بوده است. این اندیشه برای نخستین باردر زمان حکومت «مساوات»، به رهبری محمّد امین رسول زاده پیدا شد. در مـاه ژوئن ١٩١٨، سـران حـزب دموکراتیک اسلامی مساوات، دولتی در قـفقاز پدیـد آوردنـد که بخشی از میانبند بادکوبه و شیروان و آران را که بر آن فرمان میراندند ، «جمهوری آذربایجان» نامیدند. (رضا،١٣٧١ الف:١٣-۶) راستی را آماژ تباری(اصلی) این حزب ، در زمان بنیاد در بادکوبه (١٩١١ میلادی)، ایـجاد یـک کـشور اسلامی بزرگ و یکتا به رهبری ترکان آسیای کوچک بـود. (همان:١٧-١٣) به گزاره دیگر ، حزب یاد شده از سیاست «پانترکیسم» پیروی میکرد و هوادار یکی شد ن همۀ ترکزبانان جهان در «ملّتی یکتا» بود. همین شُوند ، شـیخ مـحمّد خـیابانی به جای عنوان آذربایجان ، نام «آزادیستان» را برای آذربایجان ایران گذاشت تـا بدین ترتیب نخست بر پیوند ناگسستنی آذربایجان و ایران مُکیس(تأکید) کند و دوم ناسازی خود را با رژیم مساواتیها در بادکوبه نشان دهد. (مرادی مـراغهای،١٣٨١:١۴) بی شُوند نیست امروزه نیز برخی اسلامگرایان بر این طبل می کوبند . با گذاشتن نام «آذربایجان» بر بخشی از قفقاز ، این اندیشۀ تـازه آشکار شد که گویا آذربایجان سرزمینی است دو نیم گشته که بخشی در اپاختر و بخشی در نیمروز رود ارس جای داد! چیزی نگذشت کـه نخست در قفقاز ، سپس در ایران ، دو واژۀ «آذربایجان اپاختری» (مقصود سرزمین ترکزبانان قفقاز) و «آذربایجان نیمروزی» (آذربـایجان تاریخی و راسـتین) مـطرح شد. (همان:٨٨،١۰١ و ١٣۴) چندی بپس از آن ، مؤلّفان شوروی در جمهوری سوسیالیستی آذربایجان ، اعلام داشتند که آذربایجان هیچگاه بخشی از ایران نبوده و بهطور مـوقّت و در نـتیجۀ اردوکشیهای استیلاگرانه ایرانیان به اشغال آنها درآمده است! (رضا،١٣٧١ ب:۶) این پِشیماری(ادعا) ، در واقع بـهانهای بـرای روشـنفکران آذربایجان شوروی فراهم کرد تا پرسمان پیوست آذربایجان ایران به شوروی را رسانید(تبلیغ) کنند. در همین راستا ،کمیتهای تشکیل شد که آماژ تباری آن ، یکی کردن آذربایجان ایران با آذربایجان قـفقاز بـود . این کمیته ، باور داشت که قومیّت و ملّیّت آذربایجان ایران و آذربایجان قفقاز (ارّان) بـه کـلّی از ملّت فارس مجزّا است ، بنابراین باید ایـن دو بخش بـاهم یکپارچه گشته، یک حکومت جمهوری شوروی تشکیل دهـند . (صـدری و نیکبخت،١٣٨۶:٢۰) این واژگان را این روزها در برخی از تریبونهای رسمی کشور و کلام برخی از روشنفکرنماها نیز می شنویم. با پروا به ملاحظات بالا ، طرح نقشۀ بنیاد فرقۀ دموکرات آذربایجان از سـوی میر جـعفر باقروف ، دبیر نخست حزب کمونیست آذربـایجان شـوروی ، پس از سگالش(مشورت) بـا استالین و نیروداد(تـأیید) مـسکو و اجرای آن از سوی تک مستعدی بـه نـام سید جعفر جوادزاده معروف به جعفر پیشهوری ، کلید خورد . باقروف مدّعی تـصرّف آذربایجان ایران بود و آن را «آذریـایجان جنوبی(نیمروزی)» مـیخواند. وی بیوسان(منتظر) کارپروای(فرصت) برای اجرای طـرح خـود بود که پیغان های(شرایط) ویژه حاکم بر ایران پس از اشغال متّفقین ، این کارپروای را فراهم کرد . وی زمـانی گـفته بود که اگر پنج میلیون آذربـایجانی جـنوبی بـه سه میلیون آذربـایجانی شـمالی ملحق گردد ، ما دارای جمهوری هـشت میلیونی خواهیم بود که در آن، وی جایگاه و نگار برجستهای دارد. (طبری، ١٣۶۶:۶٧-۶۶) ایاز مطلباف نیز پس از آن همین سیاست احمقانه را در پیش گرفت و بسیار زود به خاک تاریخ پیوست . با همه این راستی ها نباید دربـارۀ ایـن کنشگر هم مبالغه کرد؛ زیرا پس از نشیب آذربایجان و دسـتگیری محمّد امـین رسـولزاده ، رسـالت تبلیغات و تحرّکات کسانی چون رسولزاده در راستای بسترسازی برای پیوست آذربایجان ایران به آذربایجان قفقاز را بلشویکها به دوش گرفتند و میرجعفر بـاقروف ، رئیـس جمهور آذربایجان شوروی ، مهرۀ استالین شمرده مـیشد کـه در واقـع پس از سگالش بـا او ، گماشته اجرای طرح تـشکیل فرقۀ دموکرات آذربایجان شد . راستی را رهبری تباری فرقۀ دموکرات ، نه در دست پیشهوری ، که در دست باقروف بود کـه از راه دست های خود در ایران آن را کنترل میکرد . درجریان حاکمیّت ایـن فـرقه ، او طـوماری به دستینه دسـتنشاندههای خود در ایران، که بسیاری از آنان را مهاجران تشکیل میدادند (البته به نام مردم آذربایجان) به استالین فرستاد و از او خواهش کرد که آذربایجان را به شورش بپیونداند. (مرادی مراغهای،١٣٨١:٣٩۵) استالین مـیخواست از پرسمان آذربایجان چون افزار فشاری بر دولت ایران ، در راستای به دستآوردن امتیاز نفت شمال استفاده کند . کرانه دو سال پیش از آن نیز شورای کمیساریای اتحاد جماهیر شوروی برای پدیداری این باور در مردم آذربایجان که آنها ملّیتی جدا از دیگر ایرانیان دارند! و در هوده ، فراهمکردن زمـینه بـرای جدایی آن از دیگر ایران ، به اقداماتی از چون چاپ دست کم هفتهای سه شماره روزنامه به زبان آذربایجانی و پخش آنها در میان مردم از سوی سپاهیان، بنیاد چـاپخانهای بـه نام «تبریز» برای چاپ آثـار نـویسندگان و چامه سرایان آذربایجانی ، اجرای برنامههای تئاتر و کنسرت ، دایرکردن کلاسهای زبان آذربایجانی و کتابخانه دست زده بود. (حسنعلی،١٣٨٣:٣٧-٣۵) صدور دستور محرمانۀ استالین مبنی بر «بنیاد بنیادهای صـنعتی شـوروی در شمال ایران» نیز در هـمین راسـتا، توجیه پذیر است. بدین چیدمان ، گرچه پرسمان پیوست آذربایجان ایران به شوروی به دوران دیرین و پیش از دولت اتّحاد جماهیر شوروی باز میگردد و گروههایی چون «مساواتیها»، ترکان عثمانی و به ویژه خود باقروف در دوران معاصر ، بـه دنـبال کارپروا برای اجرای این طرح بودهاند ، ولی تشکیل فرقۀ آذربایجان و رویدادهای در پی آن را باید اساسا برآمده از طرح استالین به تلافی خودداری دولت ایران از دادن امتیاز نفت شمال به آن دولت دانست. پیغان هایی(شرایطی) که امروز با نام دین و به نام زبان آذری در حال سواستفاده از احساسات مردم آذربایجان به ویژه جوانان آذری است ، بازپی همین نقشه پلید پانترکان عثمانی و کمونیست های ترک زبان است که در سایه قره باغ پنهان شده است . همانگونه کـه گرایشات مـارکسیستی در نـیمه نخست سده گذشته از روسیه بـویژه از میانبند قفقاز راه رخنه خود را بـه درون ایران باز کرد ، دلبستگی های نژادپرستانه و قومیت گرایانه نیز در داد و ستد ایرانیان مقیم میانبند قفقاز ، آذربایجان شوروی و ترکیه اندر میانبندان آذری نشین کشور شد . یعنی؛ نیروهای نا ایرانی و نا آذری در تحولات آذربایجان ایران سهم بیشتری داشته اند. بنابراین، سرچشمه قومیت گرایی را باید در آنسوی مرزهای آذربایجان جستجو کرد و تلاش کرد با درایت فرهنگی ، همگونی مردم ایران را الگو گرفت. قومگرایان و تجزیهطلبان اگر با خود و مردم آذربایجان راستگو بودند ، فراخوان باشندگیدر جبهه قرهباغ صادر کرده و مدارک پیکار خود را در این جبهه پراکنده کنند . گرچه نقش بیبدیل فرماندهان ایرانی بر همگان مبرهن است و اگر آن فرزاندان بابک و آرش در سالهای آغازین جنگ ، در جبهه قرهباغ نبودند ، بادکوبه را نیز باد برده بود.
سرچشمه ها :
الموتی، ضیاء الدین، (١٣٧۰)، فصولی از تاریخ مبارزات سیاسی و اجتماعی ایران:جنبشهای چپ، تهران: انتشارات چاپخش. مرادی مراغهای، علی،(١٣٨١)، از زندان رضا خان تا صدر فرقۀ دمـوکرات آذربـایجان: بررسی زندگی و آراء سیّد جواد جوادزاده، تهران: نـشر اوحدی. طبری، احـسان، (١٣۶۶)، کـژراهه:خـاطراتی از تاریخ حزب توده، تهران: انتشارات امیر کبیر. صدری، منیژه و رحیم نیکبخت، (١٣٨۶)، پیدایش فرقه دموکرات آذربـایجان بـه روایت اسناد و خاطرات منتشر نشده، تهران: مؤسّسۀ مطالعات تاریخ معاصر ایران. رضـا، عنایت اللّه، (١٣٧١ ب)، «ترکان،پان ترکسیم و پان تورانیسم»، اطّلاعات سیاسی-اقتصادی، خرداد و تیر، شماره ۵٨-۵٧، صص ١٧-۶. رضا، عنایت اللّه، (١٣٧١ الف)، «آذربایجان و ارّان» (آلبانپای قفقاز)، اطّلاعات سیاسی-اقتصادی، فروردین و اردیبهشت، شـماره ۵۶-۵۵، صـص ١٣-۶. حسنلی، جمیل، (١٣٨٣)، فراز و فرود فـرقۀ دمـوکرات آذربـایجان به روایت اسناد محرمانۀ آرشیو اتّحاد جماهیر شوروی، ترجمۀ منصور هـمامی،تهران: نشر نی.
در تلگرام نیز
به یاری یکدیگر
راستی ها را خواهیم پراکند
تا برسد روز نابودی دشمنان آذربایجان
در این نشانی :
https://t.me/Azarbayjan_Var_Olsun
آذري ، كورد ، لر ، بلوچ ، عرب زبان ، فارس زبان و ... ، هامميسي بير و گردش و ايرانييخ
این وبگاه با پرهیز از هرگونه پرسمان های سیاسی ، تنها به پرسمان های تاریخی ، فراهمادی و فرهنگی می پردازد و نه به پرسمان های سیاسی اندر می شود و نه دلبستگی ای به اندر شدن به آن دارد. سیاست و کارهای سیاسی کار ما نیست.