روشن نمایی :
در ویرایش این نوشته، ما از نسک (کتاب) «پارسی بگوییم، تازی نگوییم» ، برای سره نویسی واژه های تازی به پارسی بهره گرفته ایم.
"یک روز در حیاط خانه یکی از خویشان با بچه ها بازی می کردم. برو مریم. ما با تو بازی نمی کنیم. پرسیدم چرا؟ گفتند چون من پرورشگاهی هستم. من دقیقا نمی فهمیدم پرورشگاهی چه ماناکی دارد."
هنگامی که مریم باروتچیان این خاطرات را بازگو می کند٬ ناخودآگاه اشک از چشمانش همچون سیل جاری می شود و بازپی می دهد، "بچه های خویشان به من گفتند تو فرزند راستین پدر و مادرت نیستی. اگر به آلبوم فرتور های خانوادگی نگاه کنی می بینی که هیچ همسانی به ما نداری. من رفتم خانه و فرتورها را نگاه کردم. آنها درست می گفتند."
سال ۱۹۸۸ صدام حسین که چندی بود خون نیاشامیده بود و از تشنگی رنج می برد ، شهر کردنشین حلبچه در کردستان عراق را با جنگ افزارهای شیمیایی بمباران کرد. هزاران ایرانی تبار کُرد آیینمرگ شدند. بسیاری از مردم شیمیایی شده برای درمان به بیمارستانهای کشور راستین خود ، ایران برده شدند. برخی از والدین بر اثر زخمهایشان آنجا مردند. شماری در وضعیت آشفته و هرج و مرجی که پدید آمد در راه ایران یا در بیمارستانهای ایران فرزندان خود را گم کردند.
مریم که امروز زن جوانی است در زمان آفند دختر نوزادی بود که از سوی خانواده ای در ایران به فرزندی پذیرفته شد. او اخیرا به کردستان عراق بازگشت تا اندامهای خانواده خود را که شاید از آن فاجعه جان سالم به در برده باشند پیدا کند.
"امروز سرنوشت تو مشخص خواهد شد. همه باشندگان در اینجا می خواهند اندامهای خانواده تو را بشناسند." پزشک پاسخگو پژوهشهای دی ان ای مریم برنامه را با این سخنان آغاز می کند.
نتیجه جستجوی مریم باروتچیان برای یافتن اندامهای خانواده خود در نهایت به ریخت شگفتی در یک برنامه تلویزیونی زنده و در برابر میلیونها بیننده اعلام می شود. این برنامه در سالن موزه یادبود قربانیان شیمیایی در شهر ایرانی تباران کُرد حلبچه اجرا می شود. هنگام پخش این برنامه تلویزیونی چهار خانواده باشندگی دارند که همه مدعی اند مریم اندام خانواده آنهاست.
داستان زندگی مریم با سرنوشت این خانواده ها همسانی فراوانی دارد. هر چهار خانواده درماه مارچ ۱۹۸۸ و در جریان بمباران شهر حلبچه نوزاد دختری را از دست داده اند. هنگامی که نیروهای ایرانی شهر حلبچه را به کمک برادران کردعراقی آزاد کردند، صدام حسین برای مجازات ایرانی تباران کرد، ناسپاهیان این شهر را با جنگ افزار های دربردارنده گاز خردل و مواد شیمیایی ویرانگر اعصاب بمباران کرد.
مریم که اکنون بیست و چند ساله است در آن زمان یک نوزاد خردسال بود. نیروهای زیناوند ایران او را همراه خانواده اش از حلبچه بیرون و با هلی کوپتر به تهران ترابر کردند.
پدرش در بیمارستان درگذشت و در بهشت زهرای تهران بخاک سپرده شد. مریم از مادرش که زیر هنایش بمباران بخشی از بینایی خود را از دست داده بود جدا شد. ولی او سالهای جلوتر از این ماجراها آگاه شد.
یک خانواده ایرانی ساکن شهر ساری که چندی پیش از این رویدادها دختر چهارده ساله خود را به شوند دچاری به سرطان خون از دست داده بود، مریم را به فرزندی پذیرفت. آنان به کمک یکی از آشناهایشان در اداره بهزیستی تهران مریم را به فرزند خواندگی پذیرفتند.
فاطمه، مادر خوانده مریم می گوید: "یک روز از اداره بهزیستی به ما تلفن زدند و گفتند شماری کودک را از میانبندان جنگی به اینجا ترابر کرده اند. بیایید و یکی از آنها را ببرید. و نام مریم دخترم که درگذشته بود را بر روی او گذاشتم.”
ویک مریم به مرور که بزرگتر می شد سهش می کرد در زندگی او یک دشواری هستی دارد. بستگی او با فاطمه، مادری که او را بزرگ کرده، همیشه خوب نبوده ولی او به هوشنگ، پدرخوانده اش بسیار نزدیک بود. پس از سن هجده سالگی با پافشاری مریم سرانجام هوشنگ به مریم روشن نمایی کرد که آنها او را به فرزندی پذیرفته اند و به مریم گفت که او از ایرانی تباران کُرد گرداگرد رودخانه سروان است. او به باریکی نمی دانست که مریم اهل کدام بخش از میانبند کردستان است.
چندی پس از آن هوشنگ درگذشت و سهش از آن خانواده نبودن در مریم بیشتر شد.
مریم می گوید: "روزی که پدرم درگذشت هیچکس به من آمورزد نگفت. من روی گور پدرم می گریستم و آنها به من می گفتند تو چرا گریه می کنی، تو که دختر راستین او نیستی."
"پروادار شدم که این سرآغاز دشواری های من است و بدبختی من تازه آغاز شده است. چنان سهش تنهایی می کردم که پس از دو سال از مادرم خواستم تا برای یافتن خانواده ام به من کمک کند. یا علی گفتم و راه افتادم."
رودخانه سروان از در کردستان ایران سرچشمه می گیرد و به کردستان عراق می رود. مریم به بسیاری از شهرهای کردستان ایران رهنوردی کرد تا بلکه از خانواده خود سرنخی پیدا کند. ویک هوده نداد.
یک روز در فرودگاه مهرآباد پرواز او ۸ تسوک (ساعت) درنگ داشت. آنجا با دو مددکار اجتماعی کرد آشنا شد. مریم داستان خود را برای آنان بازگو کرد. آنان به مریم گفتند با پروا به سنش به احتمال بسیار او از بچه های گمشده حلبچه است. آن دو مدد کار با جامعه قربانیان شیمیایی حلبچه تماس داشتند که در گذشته با کمک آزمایش دی ان ای توانسته بود چندین "کودک گمشده" را به خانواده هایشان بازگردانند.
مریم می گوید: "می دانستم که من حوالی بمباران شهر حلبچه زاده شده ام و می اندیشیدم که شاید من هم فرزند یکی از خانواده هایی هستم که در جریان این بمباران کشته و یا ناچار به کوچ شدند."
لقمان قادر٬ مهتر جامعه قربانیان شیمیایی حلبچه مریم را به حلبچه آورد و او را در میان خانواده خود نگه داشت تا هوده پژوهشهای پرونده مریم دانسته شد.
لقمان قادر خود شش اندام خانواده اش که یکی از آنان مادرش بود را از دست داده است. پدرش هنوز از زخمهای شیمیایی صدام رنج می برد.
قربانیان حلبچه در گورهای دسته جمعی دفن شدند ولی پس از آن سنگ گورهای جداگانه ای برای آنها نصب شد.
او می گوید: "هنگامیکه که فاجعه حلبچه روی داد ما آنجا بودیم و دیدیم چه فاجعه ای بود .بنابراین سرگذشت مریم را به خوبی می فهمیم . ما می دیدیم که ده ها و صدها کودک خردسال خانواده خود را از دست دادند،برای کمک آنها را به ایران بردند و در نقاط مختلف کشور پخش کردند."
آمار باریک از کودکانی که هنوز "گمشده" هستند دانسته نیست. مریم یکی از کم شمار "کودکان گم شده ای" است که اکنون در جستجوی خانواده خود به حلبچه بازگشته است.
لقمان قادر می گوید: "از دست دادن والدین برای هر کودکی فاجعه بزرگی است ولی به ویژه برای دختران دشوارتر است چون هنگامیکه که می خواهند ازدواج کنند زمینه اصل و نسب و خانواده آنها پیش می آید. به این دلگذر برای مریم بسیار کرامند است گذشته خود راپیدا کند." ، هرچند که او یک ایرانی تبار کُرد باشد."
مریم می گوید در ایران دو آبشخور احتمال ازدواج برای او پیش آمد ولی خانواده های روبرو پروادار شدند که او از پرورشگاه آورده شده٬ منصرف شدند.
"در دوران کودکی بارها و بارها به من گفته می شد که هیچکس نمی داند پدر و مادر تو کیست. این اندیشه که شاید من فرزند نامشروع باشم، شاید فرزند یک صیغه باشم، شاید من را توی سطل آشغال و یا توی توالت پیدا کرده باشند بسیار آزارم می داد. ولی اکنون می دانم که من فرزندحلبچه و یک ایرانی تبار کُرد هستم هستم و می توانم سرم را بالا بگیرم."
هنگامیکه که مریم در ماه مه به حلبچه آمد تا آزمایش دی ان ای را انجام دهد پروادار شد که چندین خانواده داغدیده سخت می کوشند ثابت کنند که او فرزند آنهاست. مریم نمی دانست که در زمان بمباران حلبچه به باریکی چه سنی داشته ولی همه این خانواده ها در آن زمان دختر نوزادی را از دست داده بودند.
دکتر فرهاد برزنجی٬ ویژه کار بیماری های ژنتیک در شهر سلیمانیه کردستان عراق باشنده شد داوخواستانه (داوطلبانه) به مریم کمک کند. او دانش آموخته در سوئد و آمریکا است و چندین سال در میسوری آمریکا کار پژوهشی کرده است.
مریم از راه تاروپودهای های تلویزیونی کردستان عراق از مردم خواست تا در آزمایش دی ان ای هنبازی کنند. ۵۸ خانواده در این آزمایش ها هنبازی کرده و دکتر برزنجی در نهایت چندخانواده را که دی ان ای آنها به مریم نزدیک بود را برگزید.
ملیحه قربان هفتاد و چند ساله یکی از مادرانی که دختر نوزادش را در زمان بمباران شیمیایی گم کرده است. او به یاد می آورد که در روز بمباران در حالی که دختر هفت ماهه اش در آغوش او بود از هوش رفت.
"در بیمارستان شهر کنگاور در باختر ایران به هوش آمدم. در آن دم ذهنم آنقدر آشفته بود که ناگریز به یاد نمی آورم که من بچه داشتم."
پس از گذشت چندی از آن رویداد ملیحه دیگر ناگریز توانا نبود چهره دختر نوزادش را به یاد بیاورد. هنگامیکه که از او پرسیدیم می اندیشد که مریم دختر گمشده اوست درپاسخ گفت: "انشالله، انشاالله مریم دختر من است. انشالله به آرزوهایم می رسم."
برای مریم این دیدار دم بسیار پرمهری بود. او در آغوش ملیحه به آرامی گریه می کرد و اشک می ریخت. پس از ترک خانه ملیحه٬ مریم گفت: "داشتن مادر سهش بسیار خوبی است، کامناکام اگر او مادر راستین شما باشد. هنگامیکه او را در آغوش گرفتم آرزو می کردم که مادر خودم باشد."
پس از ملیحه او با سه خواهر دیدار کرد که پدر و مادرشان در بمباران حلبچه کشته شدند.آنها به یاد دارند که در آن لدم ها خواهر نوزاد آنها در آغوش مادرشان بود.
مریم پس از دیدار با این سه خواهر تقریبا دلارام است که آنها خانواده او باشند.
او می گوید: "آنها درست مانند من، با نوای بلند سخن می گویند، آنها درست مانند من می خندند. خیلی از ویژگی های آنها به سان من است و من براستی می اندیشیم آنها خانواده من هستند."
این سهش نزدیکی و پیوند دو سویه بود. لیلا نصرالدین یکی از خواهران می گوید: "سهش می کنم که دل او به ما بسیار نزدیک است و من مریم را خیلی دوست دارم. ظاهرش، ریخت چشمهایش و ناگریز جزییات اندامش کاملا به سان ماست. ما دلارامیم مریم همان خواهر گمشده ما هانا است. نیازی به آزمایشات دی ان ای نیست."
در ماه اگست این سه خواهر در برنامه تلویزیونی ویژه ای که در برزن یادبود قربانیان حلبچه برگزار شد و جای بود هوده جستجوی مریم را اعلام کند، هنبازی کردند.
دکتر فرهاد ویژه کاری ژنتیک نتیجه قطعی آزمایش های دی ان ای را به دست آورده بود.
او در برابر دوربین می گوید: "همه بیوسان فرارسیدن این دم بوده ایم." خاموشی آزگار برجای می شود.
دکتر فرهاد می افزاید: "مریم شوربختانه پدرت کشته شده، او یکی از قربانیان بمباران حلبچه بود."
اشک از چشمان مریم سرازیر می شود.
"ویک خوشبختانه می توانم به تو بگویم، مریم تو برادر داری. مریم تو مادر داری و امشب بسیار شادان خواهی شد چون به زودی آنها را خواهی دید. تا امروز نام تو مریم بوده ولی نام ویچرت تو هاوناز است. تو دختر خانم گیلاس اسکندر هستی."
چشم براهی دردناک به پایان می رسد. جمعیت باشنده با سر و نوای بسیار و کف زدن های پی در پی این خبر را جشن می گیرند. به کمک بستگانش زنی پنجاه ساله از جای خود بلند می شود و گریه کنان خود را به مریم می رساند. او عینک آفتابی زده است. بخشی از بیناییش را در بمباران شیمیایی از دسته داده است. گیلاس اسکندر نام دخترش هاوناز را بازگو می کند، او را به آغوش می کشد و از فرط سهش شدن زار می زند و گریه می کند.
خانم اسکندر آخرین کسی بود که در ماه ژوئیه در آزمایش هنبازی کرد و دی ان ای او کاملا با مریم همخوانی دارد.
او می گوید:"من بسیار شادانم. مانند این است که دوباره زاده شده ام و جهان برایم دگر شده است."
ویک برای دیگر خانواده ها این ناامیدی تلخی است.
برادر مریم از هلند برای دیدن او به کردستان عراق آمده است.
ویدا یکی از سه خواهری که امیدوار بودند مریم خواهر آنها باشد گفت: "پس از سه ماه تلاطم روانی٬ ویران شدیم. می اندیشیدیم هانا خواهرم سرانجام زنده شده ویک امشب آنها او را دوباره کشتند. براستی سهش می کنم که امشب هانا را دوباره از دست دادم."
مادر ویچرت مریم می اندیشید که دختر نوزادش در بمباران کشته شده است. پس از آن رویداد او دوباره ازدواج کرده و یک دختر و یک پسر از ازدواج دومش دارد. اکنون میان حلبچه و پاوه در کردستان ایران زندگی می کند. هنوز هم به دلگذر آسیبی که بینایی او وارد شده به تهران می رود و آنجا زیر درمان برادران ایرانی خود است.
در هفته ها و ماههایی که از این ماجرا می گذرد، مریم با برادر بزرگترش که برای دیدن او از هلند به کردستان آمده و همینطور فرزندان مادرش از ازدواج دوم آشنا شده است. برادر کوچکتر مریم از زمان بمباران در سال ۱۹۸۸ ناپدید است.
او با اندامهای دورتر خانواده که در شهرهای سلیمانیه و اربیل زندگی می کنند نیز آشنا شده است، مپیشه دار آموختن زبان غنی و ایرانی کردی است و امیدوار است در کردستان عراق به دانش آموختگی خود بازپی دهد.
افزون بر پیشواز گرم و سخاوتمندانه اندامهای خانواده و بسیاری از مردم که داستان مریم راشنیده اند، مریم تلاش می کند برای خود زندگی مستقلی درست کند. او امیدوار دولت ساتراپ کردستان مانند هر "کودک گمشده" دیگری که به خانه بازمی گردد، به او کمک مالی بکند. او مانند هر کُرد شرافتمند دیگری فریاد می زند : من کوردم که واته ئیرانیم.
این وبگاه با پرهیز از هرگونه پرسمان های سیاسی ، تنها به پرسمان های تاریخی ، فراهمادی و فرهنگی می پردازد و نه به پرسمان های سیاسی اندر می شود و نه دلبستگی ای به اندر شدن به آن دارد. سیاست و کارهای سیاسی کار ما نیست.