درباره کیستی ایرانی و تاجیکی 2
گفتگو با دکتر صفر عبدالله
15 شهریور 1393
واژه "ایران" به چهره "ایر" در نام ایرلند هم مانده و ریشه هندواروپایی دارد.
آری ، البته . اما فردید(منظور) من این است که شما گفتید اوستیایها بازمانده مردمان تورانی هستند ، یعنی سکایها که گفتید تورانی هستند . اما چرا نام زبانشان "ایرانی" است؟
از برای آن که اگر شما "اوستا" را خوانده باشید ، آنگاه که به ایرانیان نیایش می کند ، به تورانیان هم میفرستند ، چون اینها همه بازماندههای فریدون بودند . برابر "شاهنامه" ، فریدون سرزمین ایران را به پسرانش پخش میکند و فرزند دومش که تور بود و تور بسیار دلیر بود ، به او بخشی از زمینها را در مرز چین میدهد وسپس دو برادر میآیند و برادر کوچک را که ایرج بود ، میکُشند و با کمک فریدون ، منوچهر که پسر ایرج بود ، از عموهایش کین پدرش را میستاند و یک جنگ برادرکُشی آغاز میشود که در "شاهنامه" خوب بازتاب یافته است. این که اوستیایی ها یک بخش از زبانشان را "ایرانی" میگویند ، کاری پَرهامی(طبیعی) است ، چون ایرانی و تورانی یکی هستند : "ز ایران و توران جدایی نبود" ، تا زمانی که این برادرکشی آغاز شد . از این نگر، این کاری پرهامی است و پیغان(شرط) نیست که هرآینه تورانی گویند. همپنین در "شاهنامه" هم از سکایها نام برده شده است ، به گونه "سگزی" و سیستان یا سکستان هم گویا به تیره سکایی بستگی دارد. اما اینها در درون ایران بودند ، چون رستم دستان که سکایی بود . اینها در دل ایران بودند و از ایران همیشه پدافند میکردند در برابر توران.
آیا میشود گفت که سکای ها دو بخش بودند که بخشی ایرانی بودند و بخشی هم تورانی؟
ببینید ، درباره سیستانی ها برخی چنین میپندارند که این همان سکستان است . این نکتهای است که میان دانشمندان در باره آن نگر یکسانی نیست . برخی چنین میپندارند ، برخی میگویند ، نه ، این چیز دیگر است . ناگریز هستند کسانی که میگویند رستم از خاور ایران بود . بسیاری از پژوهشگران بزرگ چنین نگری دارند . سپس، سیستان اکنون تنها در ایران نیست ، بخشی در ایران و بخشی در افغانستان و بخشی در پاکستان است . نیمروز ، کابل و زابل و مانند اینها در "شاهنامه" آمده است ، اینها میهن پهلوانان زابلی بودند که رستم هم از آنهاست . ولی خوب ، این پرسمانی است که جُست(بحث) درازی میخواهد . کرامند این است که ما بدانیم که تورانی هرگز ترک نبود . تورانی ها همان ایرانیهای بیابانگرد بودند که برابر شهرنشینان میجنگیدند و در همین جنگها کورش بزرگ به دست خانمی که سرور تورانیان بود ، کشته شد.
پس مرز میان ایران و توران کجا بود؟ آیا این گمانه درست است که رود آمو مرز میان این دو سرزمین بود؟
برخی میگویند که رود آمو بود ، ولی رود آمو از کجا گذر میکرد؟ رود آمو یک زمان تا دریای کاسپین میرسید ، اکنون نمیرسد . آن زمان ، میگویند که از دَهستان گذر میکرد . دَهستان در ایران ، در کرانه دریای کاسپین است . از آنجا ، از آمویه گذر میکرد . ولی برابر "شاهنامه" همه شهرهای آسیای میانه ، دل ایران بود . در داستان سیاوش ، هنگامی که سیاوش اسیران بسیاری را از تورانیان میگیرد، پیران ویسه ، وزیر افراسیاب ، میآید و با ایشان گفتگو می کند که شما کاری بکن که این اسیران را رها کنی . چون سیاوش ، برابر آیین ایرانی، در پیمان خود همیشه وفادار بود ، هرچند پدرش دستور داد که اسیران را بکشد ، نپذیرفت و ناچار شد که خودش به توران بگریزد ، ولی پیغانش(شرطش) این بود که شهرهای ایرانی را رها کنید . در آنجا آشکارا آمده که شهرهای چاچ ، سِپیجاب و بخارا و سمرقند را رها کردند . پس میگوید:
بخارا و سغد و سمرقند و چاچ
سپیجاب و آن کشور تخت و آج
تهی کرد و رفت با سپه سوی کنگ
بهانه نجست و فریب و درنگ
یعنی دیگر ناچار بود شهرهای ایرانی را رها کند . این گواه آن است که اینها همه شهرهای ایرانی بودند و امروز هم برخی از برادران ما بسیار شیفتگانه می کوشند نشان دهند آسیای میانه توران بوده است. من آزگارا با این باور ناسازم چون این باور از نگاه سالمَه نادرست است . اما توران پایینتر از دریاچه آرال و پس از خوارزم ، در کرانه دریای کاسپین یا دریای مازندران و استپهای نیمروزین روسیه و دن و دنیپر و آنجاها بود که تیره های کوچی ایرانی در آنجا کوچنشینی میکردند . در کتاب "شهریستانیهای ایرانشهر" آمده است که نخستین شهری که ایرانیان بنیاد کردند ، سمرکند بود . ایرانیان در نزدیکی سمرکند شهرهای چاچ ، بخارا و اسفیجاب را ساختند . شهرهای ختن و کاشغر نیز از آفریدههای ایرانیان است . این نکتههای بسیار کرامند است که باید همیشه در یاد داشته باشیم وگرنه اندیشهها اندیشههای درست دانشی نمیتواند باشد.
برخی گروهها هم هستند که میگویند اینجا "خراسان بزرگ" است. آیا خراسان بزرگ با ایران در تناقض است یا جزئی از آن؟
البته ، واژه "خراسان" یک واژه ایرانی است که هیچ دودلی در آن نیست و با واژههای خورشید و خوَرَزم و همه اینها همریشه است. خراسان بزرگ جغرافیای ویژه ای نداشت . پیشتر چهار شهر را خراسان میگفتند ، سپس بسی فراتر رفت . ناگریز کار به جایی رسید که آسیای میانه هم بخشی خراسان بزرگ بود و رودکی سمرقندی میگوید "بود آن زمانه که او شاعر خراسان بود." از این نگاه ، این هم از زمینه هایی است که باید سر آن اندیشه کنند و راستینگی ها را بگویند که خراسان یک کرانه ویژه جغرافیایی نبود . یعنی میتوانستند امروز یک بخش را گویند و فردا بخش دیگری را.
اما نام ایران همچون یک یگان جغرافیایی و سیاسی همیشه بوده یا خیر؟
همیشه بوده . نام خجسته ایران تنها در "شاهنامه" فردوسی بیش از هفتسد بار واگویه شده است. بیش از هفتسد بار!
آیا امپراتوریهای ساسانی و هخامنشی براستی نام کشورشان را ایران میگفتند یا چیزی دیگر ؟ چون در سرچشمه های باختری از دولت هخامنشی بیشتر به نام "persia" نام میبرند ، اگرچه نام "ایران" کهن تر به نگر میرسد؟
آری ، در زمان هخامنشیان "پارس" هم میگفتند ، ولی نام "ایران" ریشه در واژه "آریا" و "آریایی" دارد و بسی دیرینه است . نمونه وار، شاهنشاه داریوش بزرگ می فرمایند :
adam aaraya5aush xshāyathia 5azrka xshāyathia xshāyathiayānām xshāyathia pārsaiy xshāyathia dahyūnām 6shtāspahyā puthra arshāmahyā napā haxāmanishiya"
من ، داریوش ، شاه بزرگ ، شاه شاهان ، شاه پارسه ، شاه کشورها ، پُر وشتاسپ ، نوه ارشام، هخامنشی.
البته زمانی یونانیها پرشیا گفتند ، چون پارسها فرمانروایی می کردند . در نوشته های هخامنشی البته واژه "پارس" هم هست . یکی از دو تیره که همبستگی ساختند ، در برابر مادها پارس ها بودند و پارسها پیروز بودند . ساسانی ها هم تبارشان از پارس بود و دلاویز این است که همین هخامنشی ها ، برابر بسیاری از پژوهشهایی که بع تازگی انجام گرفته ، از بُن از خراسان و فرارود به آنجا رفته بودند . ایران در درازنای سالمَه(تاریخ) سرزمین یکتایی بود و نمونه وار کمال خجندی میتوانست به آسانی در خجند زاده شود و در تبریز بمیرد و یا آل خجند در اصفهان به سر بَرَد و یا نشاپوریها در سمرقند فرمانروایی کنند و جز اینها . ایران یک زمان کشور یکتایی بوده و ما را پاره پاره کردند و ما باید بکوشیم که زبانمان و فرهنگمان یکسان بماند.
آیا همین نام ایران به دولتهای پس از آفند عرب ، یعنی دوران اسلامی، هم گفته میشد ؟ آیا آنها خودشان را ایران میگفتند یا چیزی دیگر؟
آنهایی که از سالمَه و فرهنگ آگهی داشتند ، دهگانان یا دهقانان، میدانستند که ایران چیست . نمونه وار ، یکی از فرزندان دهگانان که وارثان تباری ایران باستان بودند ، همین فردوسی توسی است . اینها بخوبی میدانستند که ایران چیست.
آیا از نگر سیاسی ، یعنی کیستی سیاسی خود را ، ایرانی میشناختند؟ نمونه وار ما در نسک های سالمَهی میخوانیم که "دولت سامانیان"، اما این دولت سامانیان آیا رسماً نام خودش را ایران میگفت یا چیزی دیگر؟
به گفته رودکی سمرقندی ، شاهان سامانی شاهان ایران بودند ، پس ایران بود . غزنویها هم می بالیدند که ایرانی هستند و برای خود شجره دروغ هم میبافتند که خود را به ایران بچسبانند . با آن که غزنوی ها از غلامان ترک بودند و پدر محمود سبکتگین را اسماعیل سامانی از بازار غلامفروشی خریده بود ، ولی چون برایش پرستایی کرده بود، او را استاندار خراسان کرد . در هوده(نتیجه) ، هنگامی که قره خانیان به بخارا دست درازی کردند ، غزنوی ها آمدند و نیرو را به دست خود گرفتند و فرمانروایی کردند . آنها پادشاهان ایران بودند . ما نمیتوانیم آنها را پادشاهان ترک بگوییم . بله ، نژادشان ترک است ، ولی ولادیمیر مونوماخ هم نژادش یونانی است ، اگرچه پادشاه روس بود. یا نمونه وار یکاترینا دوم صد درصد آلمانی بود ، اما پادشاه روس بود.
پس میشود گفت که فرمان روایان مغول هم که در ایران فرمانرانی کردند، پادشاهان ایران بودند؟
صد درصد پادشاهان ایران هستند . نمیتوانیم بگوییم که آنها پادشاهان جایی دیگرند . نمونه وار ما بسیاری از چامه سراسان بزرگ ایران زمین را میدانیم که نژادشان ایرانی نبود . نمونه وار بیدل دهلوی نژادش مغول است ، از فرزندان برلاس یا ارلاس است . این در خونش بود. البته ، خون پدری اش بود یا مادری اش ، به هر روی بخشی بود ، ولی خوب چامه سرای بزرگ ماست . چنانکه هلالی جغتایی. این یک چیز پرهامی(طبیعی) است . برای نمونه دو تن از حکیمان بزرگ یونان باستان ، تالس و آناکارسیس، هر دو اسکیف یا سکایی بودند . ولی آنها برای فرهنگ سکایی کاری نکردهاند ! چونکه آنها در درون فرهنگ و شهریگری یونانی فرهیختند ، آثارشان را به زبان یونانی گفتند ، ما ناچار هستیم آنها را یونانی بخوانیم.
پس میشود گفت که ایرانی بودن به نژاد بستگی ندارد ، هرچند در بسیاری از نسک ها آمده که ایرانیها یعنی آریایها ، یعنی از نژاد آریایی هستند؟
آره، ولی به نژاد چرا بستگی ندارد؟ به نژاد بستگی دارد ، ولی تیره های دیگر هم به این نژاد آمیخته شدند . پرسمان این است. چگونه بستگی ندارد؟ بستگی دارد. ایران در درازنای سالمَه سرزمین یکتایی بود و برای نمونه کمال خجندی میتوانست به آسانی در خجند زاده شود و در تبریز بمیرد و یا آل خجند در اسپهان به سر بَرَد و یا نشاپوریها در سمرقند فرمان برانند و مانند اینها . یک زمان کشور یکتایی بوده و ما را پاره پاره کردند و ما باید تلاش کنیم که زبانمان و فرهنگمان یکسان ماند.
شاید در آغاز بستگی داشته ، ولی کم کم این بستگی کمرنگ شده؟
در درازنای سالمَه تیره های دیگر هم آمدند و با ایرانیان آمیزش یافتند و در ایران ناگریز فرمانرانی کردند . برای نمونه ترکها.
و ایرانی شدند؟
و ایرانی شدند! درست است ، ناگریز در دولت عثمانی ترکیه هم که یکی از زبانهای رسمی اش زبان فارسی بود ، نژاد ایرانی در برابر یونانی ها و بیزانس ها نگار بسیار هَنایایی(مؤثری) داشت.
خوب ، اکنون در باره زبان فارسی سخن گوییم . چرا از میان زبانهای ایرانی ، زبان فارسی بیشتر گسترش یافت و بیشتر ادبیات به این زبان نوشته شد؟
نخست این که پارسها فرمانرانی میکردند و نیرومند بودند و نگار هَنایایی(مؤثری) داشتند و زبان پارسی زبان رسمی بود و زبانی بود که همه تیرههای ایرانی رایکی کرد . ناگریز نوشته های هخامنشی به چند زبان نوشته میشد ، ولی زبان تباری زبان فارسی بود . پس از فرمانروایی مقدونی ها در یک مدت کوتاه تلاش زنده دوباره زبان فارسی انجام گرفت . در زمان اشکانیان کمتر، ولی در زمان ساسانیان این زبان بسیار بسیار بالید . همین زبانی که "دری" میگوییم ، زبان دربار ساسانیان بود که آن را "پارسیگ" میگفتند . راستینگی هم این است که پس از دست درازی اعراب و پذیرش اسلام در ایران زمین چندی فاجعه این ملّت آن بود که به زبان خود نمیتوانست دم از شکوه میهنی بزند و به زبان خود چیزی بیافریند . در کتاب "دو قرن سکوت" استاد عبدالحسین زرینکوب در این باره بسیار نکته های دلاویزی را یادآور شدهاند . در "تاریخ بخارا" نیز آگاهی های دلاویزی از پراکندن اسلام و ندانستن زبان عربی و از این سبب "قرآن به پارسی" خواندن آمده است . در نسک های دیگر هم میخوانیم که ایرانیان زمان کوتاهی اندوهگین بودند و سپس به زبان عربی چنان سرودند که به عرب "سوسمارخور و بیابانگرد" فرهنگ دادند و ادبیات نوشتاری عربی ادبیاتی است که ایرانیان ساختند . این را هیچکس نمیتواند رد کند. دهها تن از بزرگان ، نمونه وار عبدالله ابن مقفّع که نام فارسی اش روزبه پسر دادبه بود و بسی از سالمَه و فرهنگ ما را به زبان عربی ترجمه کرده بود و دیگران از پایهگذاران ادبیات کلاسیک عرب هستند. و جریان شعوبیه نگار بسیار هَنایایی داشت و کارهای بسیار خوبی را انجام دادند و در خاور ایران که دورتر از خلیفههای بغداد بود، جنبشهای ملی رونق یافت که یکی از شناخته ترین آنها جنبش ابومسلم خراسانی بود . اینها توانستند کارهایی کنند که در جاهای دیگر نمیتوانستند کنند و دولتهایی پدید آمد ، همچون صفاریان ، طاهریان، سامانیان ، آل بویه و جز این و با توان ترین آنها سامانیان بود که پایتختش بخارا بود . این همان بخارایی بود که ناگریز ملک الشعرا رودکی سمرقندی میگفت "امروز به هر حالی بغداد بخاراست ." و بسی نیرو پیدا کردند و توانستند که زبان فارسی دری دوباره از این سوی مرزها ، یعنی از آسیای میانه و از خراسان بزرگ به میانبندان دیگر ایران زمین پراکندگی یابد.
یعنی اینجور نیست که این زبان ریشه در همین جا داشته باشد؟ از دیگر جا آمد به اینجا و دوباره رفت؟
چرا . هنگامی که همه کشورها و تیرههای آسیای میانه بخشی از دولت ساسانی بودند ، این زبان پیش از آن که اعراب بیایند ، در اینجا پراکندگی یافته بود . متوجه هستید؟ ولی زبان نوین ، فارسی نوین که آن را نیمه عربی هم میتوان گفت ، چون دارای واژههای بسیار عربی است ، از این سو دوباره به سراسر ایران زمین پراکنده شد . این است که ناصر خسرو در "سفرنامه" میگوید که "قطران نام شاعری را دیدم که در دست دیوان منجک و دقیقی را داشت ، چامه نیکو میگفت و زبان نیکو نمیدانست و به من میخواند و هرچه نمیدانست ، من به او شرح میدادم " . این به آن چم است که هنوز در آن سرزمین فارسی دری چندان رواج نیافته بود و مردم هنوز به زبان پهلوی سخن می گفتند.
می اندیشید امروز جایگاه زبان چه گونه است . در این بخش از ایران زمین؟
وضع زبان ما ، بدبختانه ، به نگر من ، بسیار بسیار بد است و من که دیروز در خیابانهای دوشنبه میگشتم ، چند جا براستی گریه کردم. نمونه وار در چهار دانشگاهتان در دیوار نوشته است که "مرکز روسی" شما چم چنین سخنی را میفهمید که چه است؟ من نمیفهمم . چه چمی دارد "مرکز روسی؟" ما در زبان فارسی چنین پاره سخنی نداریم. دست کم "مرکز آموزش زبان روسی" بگویند یا نمونه وار "مرکز فرهنگی روسیه" بگویند . ولی چیزی که اینها میگویند ، من پروادار(متوجه) نمیشوم . برای نمونه هنگامی که من تلویزیون دوشنبه را میبینم و گوش میکنم به بیماری گوش گرفتار میشوم . آنچنان گوشخراش است ! مجری ها آنچنان با گویش خانوادگیشان سخن می گویند و گویش شان پرچگال(غلیظ) است که دیگر نشانی از زبانی که بود ، نیست . زبان «صدرالدین عینی» ، همان زبانی که سعیدی سیرجانی در پیشگفتار "یاداشتهای «عینی»" گفته بود که "یادی از زبان ابوالفضل بیهقی میکند" ، کو آن زبان ؟ نمیبینیم ! یعنی زبان بسیار ویران است و من چاره را تنها در یک چیز میبینم که کرانه سی و اند سال هم در این باره میگویم و مینویسم ، کرانه چهل سال. یگانه راهی که ما باید از این بدبختی ها رهایی یابیم ، این است که از دست دادههای خود را ، دوباره زنده کنیم . یکی از دست دادههای ما سمیره فارسی است که به زور با دستور استالین از ما ربودند و بر سر ما سمیره روسی را برتابیدند . این سمیره یک دیوار چین میان ما و همزبانانمان است.
برخی از خرده گیران استاد «عینی» ، او را هم به داشتن نگاری در دگردیس سمیره در تاجیکستان بدنام میکنند . شما در این باره چه نگری دارید؟
نه، استاد «عینی» هیچ نگاری نداشتند و هیچکاری هم نمیتوانستند بکنند . هیچ کسی در برابر استالین نمیتوانست کاری بکند . بسی کسان کُشته شدند و خدا را سپاس که استاد «عینی» زنده ماندند . ولی استاد «عینی» تا دم مرگ با سمیره(خط) روسی یک پاره سخن هم ننوشتند و (این خط را) نپذیرفتند . همیشه با سمیره فارسی مینوشتند و این را همه میدانند.
اما در کار ساده کردن زبان چه نگاری داشتند؟ چه می اندیشید؟
براستی زبان را در آن دوره باید ساده میکردند . شما اگر زبان واپس های سده 19 و اوایل سده 20 را خوانده باشید ، این زبانی بود که اگر در یک برگ 80 واژه باشد ، از آن 79 تایش عربی بود . بسیار بدرد نخور بود . اکنون هم در تهران بسیاری شیفته عربی هستند . ما دو چیز را باید همیشه در نگر بگیریم . حساب اسلام جداست ، حساب عرب جداست . ما مسلمان هستیم ، ولی عرب نیستیم . ما ایرانی هستیم و زبانمان فارسی است . یا تاجیک هستیم و زبانمان فارسی است . باید تنها در جایی واژههای عربی را به کار بریم که برابر فارسی اش را نداشته باشیم . نمونه وار هنگامی که در ایران میگویند که "هزینههای ایاب و زهاب" ، من مغزم ویران میشود . چنانچه ما میتوانیم به آسانی بگوییم "رفت وآمد" ، چرا رفت و آمد نگوییم ؟ پروادار(متوجّه) هستید که چه میخواهم بگویم ؟ در تاجیکستان هم همین است . تاجیکستان گرامر بسیار ویرانی دارد که در شالوده گرامر روسی نوشته بودند و اکنون باید آزگارا دگر شود . کرامند ترین چیز در این راه که باید از آن آغاز کرد ، زنده کردن سمیره(خط) است . من کرانه چهل سال است در این باره میگویم و مینویسم ، ولی شوربختانه این از یک گوششان اندر میشود و از گوش دیگرشان بیرون می رود . ولی نمیدانم کی ، دیر یا زود ، دلارام هستم که ملت ما باید خودش را بشناسد و این کار را بینجامد . زمانی که سمیره زنده شد و مردم توانستد ادبیات فارسی را بیشتر بخواند و با همزبانانش رفت و آمد بیشتر داشته باشد ، خواه ناخواه بسی از دشواری ها از میان خواهد رفت.
می اندیشید چه دشواری هایی در این زمینه هست؟
بازدار تنها سیاسی است و شناخت سیاسی و شناخت فرهنگی ، چون شوربختانه شناخت هر اندازه پایین باشد ، درک این پرسمان به همان اندازه دشوار است.
برخی میگویند که برای گذار از یک سمیره به سمیره دیگر پول بسیاری بایا(لازم) است.
این یک سخن پوچ است . ببینید ، پرسمانی هست که به سرنوشت یک تیره یا ملّت بربسته است ، اینجا نباید در باره پرسمان اقتصادی اندیشید . هنگامی که یک سمیره هزار و چهارسد ساله ما را از میان بردند ، هیچکس در این باره نیندیشید . یک سمیره هفتاد و اند ساله را ما میخواهیم به جایش سمیره خودمان را بگذاریم ، میگویند مبلغ نیاز داریم . چه مبلغی ؟ باید برنامهریزی کوشنده انجام بگیرد و این کار یک روز و دو روز نیست ، در کرانه پانزده سال یا بیست سال ، از سال نخست آغاز کنند و آهسته آهسته ، نرمک نرمک ، اندک اندک یک مرحله را بپیمایند و سمیره را برجای کنند . همه همسایگان ما سمیره شان را دگر کردند . ازبکها دگر کردند ، آذری ها دگر کردند ، خوب ، ما چرا نکنیم؟
می اندیشید آیا آنها کامیاب شدند در دگردیس سمیره شان؟ آیا سمیره تازه برای آنها هیچ خنجی(فایدهای) آورد؟
من می اندیشم هر کدامی از آنها آماژی داشتند و به آماژشان رسیدند. نمونه وار ، در ازبکستان دو آماژ داشتند که خط را دگر کنند : نخست، با این راه میخواستند با فارسیزبانان کشورشان کاری کنند که دیگر نتوانند با تاجیکان اینجا بهم بستگی داشته باشند . به این آماژ رسیدند. دو ، آنها میخواستند که به ترکیه نزدیک شوند و نزدیک هم میشوند. همه چیز آماژ دارد و آماژهای آنها سیاسی بود . ما باید آماژ میهنی داشته باشیم . ما باید خوب بیندیشیم که فردا راه ما کجاست ، کجا باید برویم ، به چه کسی باید اتکا کنیم . من نمی اندیشم که نزدیکتر از ایران برای ما کسی باشد . من می اندیشم که نزدیکتر از تاجیکان افغانستان برای ما خویشی باشد در جهان . خوب، اینها که چندین بار شمارشان از ما بیشتر است ، آن سمیره را به کار می گیرند چرا ما باید هرآینه سمیره روسی را نگه داریم ؟ این چم آن را ندارد که زبان روسی را ما باید از یاد ببریم . بنده که بسیاری از نسک هایم را به زبان روسی مینویسم . من بسیار دوست دارم که ملّت ما هم روسی و هم چند زبان دیگر را فرا بگیرد . ولی زبان آموختن و سمیره میهنی را استوار کردن چیز دیگریست . هیچ زیانی برای زبانآموزی ندارد.
اما از بس میلیونها تن از مردم ما در روسیه کوچیده اند ، شاید دولت هم به این شُوَند(دلیل) نمیخواهد که مردم یواش یواش از حوزه فرهنگی روسیه دور شوند؟
این رویه داستان است . چگونه میتوانند دور شوند ؟ این میلیونها فرزندان ما که در روسیه هستند ، بدبختانه ، در آنجا هم روسی را یاد نگرفتهاند . به جای این که به این سخنان بیندیشیم ، به آنها زبان روسی را خوب یاد بدهیم ، سپس بفرستیم به کشور بیرونی . من جانبدار آن هستم که زبان روسی را هم خوب فرا گیرند ، چنانکه پیشتر در زمان شوروی بوده . ولی زنده کردن میهنی با آموختن زبان روسی هیچ بستگی ندارد . این را تنها آدمهایی بستگی میدهند که میخواهند بهانهای بسازند . من هیچ بهمبستگی نمیبینم . یکی از نگرانی های این انجمن این است که گویا باورهای اسلامی از راه سمیره فارسی می پراکند . اما این اندیشه سادهلوحانهای است . من بسی از مسیحیان را می شناسم که سمیره شان فارسی است ، اما این باورها را پهن نمیکنند ! این اندیشهها بیپایه است ! این سمیره میهنی ماست و زبان ما تنها در چارچوب این سمیره میتواند خود را خوب احساس کند.
البته ، گذار به سمیره فارسی در پایان دهه 1980 و آغاز دهه 1990 یکی از آماژ فرهنگیان بود و هنگامی که قانون زبان پذیرفته شد ، در برنامههای بسته به دولتی ساختن زبان هم ، این آماژ آمده بود که میبایست در درازنای ده سال به سمیره فارسی گذریم . اما نشد . می اندیشید چرا نشد؟
خوب ، جنگ برادرکشی که در کشور ما رخ داد و کشور را ترک کردن شمار بسیاری از فرهنگیان و کشته شدن 180-200 تن از فرهنگیان نامور کشور ، همه اینها اثرگذار بود . این کار ساده نبود . میتوان درک کرد که کشور چندی به خاک و خون کشیده شد و این کار زمان میخواست و این بود که به درنگ افتاد . من امیدوارم که پاسخوَران کنونی جمهوری تاجیکستان ، دست کم مشاورانشان ، اگر منصف باشند ، میفهمانند که این کار جز به سود ملت ما نیست.
می اندیشم شما نیز در زمان جنگ درونی از تاجیکستان بیرون رفتید؟
نه ، من سال 1979 از تاجیکستان رفته بودم که آن گاه جنگی نبود . من در دانشکده ادبیات مسکو استاد دانشگاه بودم . البته ، سال 1992 آمدم و تنها یک سال اینجا بودم.
بهر روی ، میخواستید که اینجا بمانید آن زمان ، نه؟
من آمده بودم و در پژوهشگاه خاورشناسی کار میکردم . اما پس از آن که من یکی از تک های معتمد نامزد فرنشینی جمهوری "دولت خدانظر" بودم و ما گزیدمان را باختیم ، یک زنجیره رویدادهایی رخ داد که باعث شد بسیاری از فرهنگیان بروند . من هم دوباره برگشتم.
گفتید "باختیم" . آیا براستی در آن گزیدمان باختید یا می اندیشید تقلبی انجام گرفت ؟ چه نگری دارید؟
خوب، رسماً ما باختیم ، ولی اکنون و آن زمان هم می اندیشیدیم که نباختیم و باید دور دوم گزیدمان برگزار میشد . واگردانی میان دولت خدانظر و رحمان نبیاف کم و بیش دو درسد بود . ولی شوربختانه یک هفته نگفتند و سپس گفتند که آقای نبیاف 58 درسد از آراء را دریافت کرده است . خوب ، این باعث رنجیدن ها شد و سپس هم پیشامدهایی روی داد که من ، چون در کارهای سیاسی دخالت نمیکنم، نمیخواهم در این باره بازنمایم . من هیچ گاه دلبستگی ای به سیاست نداشتم و آن زمان هم در برنامههای "رستاخیز" هنبازی میکردم ، چون آماژش زنده کردن سمیره(خط) فارسی ، زنده کردن زبان فارسی و زنده کردن هرچه در زمان شوروی از دست داده بودیم، بود و ما هم آن گاه جوان و رومانتیک بودیم و می اندیشیدیم که بسیار کارها را به سادگی میتوانیم بینجامیم.
اکنون چه می اندیشید؟ آیا بسیاری از آن آماژی(هدفی) که داشتید ، کُنِشی(عملی) شد یا نه؟
نه ، شوربختانه بسی از آماژهای ما کنشی نشد و من امیدوارم که به آهستگی باشد هم ، این آماژ های ما کنشی میشود و ایران هم باید احساس کند که ایرانیان دورافتاده از آن مرز و بوم پشت و پناهی دارند. و به پرسمان ملی ، به پرسمان زبان فارسی باید بیشتر بیاندیشند ، چون اگر زبان فارسی نباشد ، نه ایران است ، نه ما هستیم و نه کس دیگری.
می اندیشید میشد آن زمان جلو جنگ درونی تاجیکستان را گرفت یا نه؟
من می اندیشم اگر کسانی میخواستند جلو جنگ را بگیرند، میگرفتند، ولی شوربختانه همین روسیه که هم به این سو و هم به آن سو جنگ افزار میداد ، نکوشید . ازبکستان نیز دست داشت . بسی چیزهای دیگر . من گفتم که نمیخواهم در پرسمان سیاسی دخالت کنم ، در سال 1994 در همسخنی ای که در آلماتی داشتم گفتم که هیچگاه نمیخواهم در کارهای سیاسی دخالت کنم و نکردم ، چون بیزارم . از برای این که من میخواهم تنها در پرسمانی دخالت کنم که در آن جا راستی و داد و راستگویی وهمدلی باشد . اما در سیاست چیزهایی هست که دور از خوی های بنده است.
نمی اندیشید در پرسمان فرهنگی و زبان هم سیاست دخالت دارد؟
شوربختانه ، اگر ما دخالت نکنیم هم ، سیاست دخالت میکند.
بویژه درباره گذار به سمیره فارسی؟
این کار بسیار ساده است . برای نمونه اگر رهبر کشور تاجیکستان این کار را بکند ، نامش را برای هزارساله هایی در سالمَه ما جاویدانه میکند . با یک دستور میتواند این کار را کند.
پیشتردر قانون اساسی واژه "فارسی" در کنار "تاجیکی" در پرانتز بود، ولی سال 1994 این واژه از متن قانون زدوده شد.
آری ، در قانون اساسی که با کوشش بسیار روشن اندیشان آماده شد. بنده نیز در آن جُست ها(بحثها) از راه رسانه ها بسیار پرکار بودم و هنبازی کردم و برای رسمی شدن زبانمان دستینه بزرگترین نویسندگان شوروی پیشین را از مسکو گرد آوردم و در این جا چاپ کردم که استادان میگفتند نگار هنایایی(مؤثری) داشت . نام زبان را هم میخواستیم "فارسی" یاد شود و آن را توی پرانتز اجازه دادند . ناگریز برخی از نویسندگان ما که نسک شان به روسی ترجمه میشد ، آن زمان مینوشتند که " از فارسی (ترجمه شده است)" . خوب ، پس از آغاز جنگ درونی تاجیکستان کسانی پیدا شدند که نام فارسی را از پرانتز هم بیرون آوردند . چه گویم که از آن ناگفتنم به ! هر کسی که کمی اندیشه و سواد دارد ، میداند که ما اگر میخواهیم همچون یک تیره زنده بمانیم ، زنده کردن سمیره و زبان و ناگریز زنده کردن نام زبانمان کرامند است . زبانی با نام "تاجیکی" هستی نداشت و ندارد.
البته ، در سالهای نزدیک ، بسیاری از جاه(مقام)های دولتی از نامهایشان پسوندهای “اف” و “یوف” روسی را برداشتند . می اندیشید این کار چه کرامندی(اهمیتی) دارد؟
خوب ، ما که همیشه نداشتیم ، یعنی نمینوشتیم ، پس از آن که اینها برداشتند ، نمیدانیم چه کار کنیم . خوب است که نامهای میهنی بگذارند . چه بدی دارد ؟ من می اندیشم که نامها و فامیلهای ما باید ملی باشند.
در این یک ماه که در تاجیکستان بودید ، جایگاه فرهنگ را چگونه دریافتید؟
بسی دل من میخواهد که بهتر باشد.
آیا شما میخواهید در آینده به تاجیکستان برگردید و کارهایی در این زمینه بینجامید؟
یکی از دوستان من گفتاری در باره من نوشت و در قزاقستان چاپ کرد که اگر «صفر عبدالله» در باره کیهان هم نویسد ، سد درسد در باره میهنش و درباره زبان فارسی و فرهنگ ایرانی اندیشه میکند . راستینگی همین است . من هر کاری میکنم ، بربسته به فرهنگ و شهریگری ماست . به نگر من ، آمدن و رفتن چندان کرامند نیست . از سویی مرا خوانده اند که برگردم ، ولی کرامند این است که برای یک پژوهشگر باید پیغان ها(شرایط) هستی داشته باشد . اگر شما نتوانید در اینجا این کار را انجام دهید ، خوب است که در جای دیگری انجام بدهید . در قزاقستان که اکنون میهن دومم شده است ، من هیچ دشواری ندارم . دوستان بسیاری دارم و می بالم ، کار هم میکنم و کارم هم در زمینه فرهنگ و شهریگری خودمان است . هم آموزه میدهم و هم می پژوهم . گزیر(تصمیم) ندارم که برگردم ، اما در همایش های دانشی، اگر مرا بخوانند ، هنبازی میکنم ، چنانچه در همایش های ایرانشناسی در سراسر جهان هنبازی میکنم.
سرچشمه :
www.bbc.com/persian/world/2014/09/140906_ea_safar_abdullah_interview
این وبگاه با پرهیز از هرگونه پرسمان های سیاسی ، تنها به پرسمان های تاریخی ، فراهمادی و فرهنگی می پردازد و نه به پرسمان های سیاسی اندر می شود و نه دلبستگی ای به اندر شدن به آن دارد. سیاست و کارهای سیاسی کار ما نیست.